قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

دنیا دنیا برایت سیب چیدم و هر روز به سمتت گرفتم تا یکی برداری و طعم بهشت را مزه کنی. بهشتی که برایت وعده دادم که همه ش باغ و تجری مِن تحتِ الانهار نیست، بهشت من همان سیبی است که عطرش دوستی به دنبال دارد  و طعمش انسانیت، سبد سبد سیب از بهشتم میچینم و به سمتت میگیرم ، میدانی که این سیب ها فرق دارند گاز که میزنی روحت رها می شود، سیب های بهشتی ام از دانه های مهربانی رشد کرده اند، همین سیب بود که وسوسه ت کرد همین سیب بود که عطرش مدهوشت کرد و چیدی و خوردی و من تو را ساکن زمین کردم که سیب بچینی و سیب ببخشی ، که بهشت را یاد دهی . که دنیا پر از عطر سیب شود. تو اما  یادت نرود بوی آن سیب را،  یادت نرود آن سیب چه ها داشت که قولت را شکستی، یادت است؟ بوی انسانیت میداد . بوی روح پاک را میداد. حالا تو را راهی این کره خاکی کردم که بیاد بیاوری ، بیاد بیاوری میان این همه بوها و رنگ های قلابی ، عطر واقعیه سیب را، پیدا کنی و چشم هایت باغ سیب شود، هر روز با دست هایم سیبی از شاخه ی نور میچینم و برایت میدهم، با قلبت ببین و بردار تا بهشت شود.  بهشت که همه ش سبز و آبی و رود و درخت نیست. بهشت رنگ قلب هاییست که بلدند سیب بچینند، بلدند دانه ی لبخند روی لب ها بکارند. بهشت جاییست که اهالی اش جای دل، سیب دارند.


+ بچسبد به این پست
  • شاهزاده شب

میدونی که چه روزایی بود، میدونی سخت بود و سرد وتاریک، اما تو امید دادی و قدرت که بجنگم و برم جلو،  گرمی حضورت رو تو تک تک لحظات دیدم، برای هزارمین بار معجزه ت رو نشون دادی وقتی رتبه دو رقمی ارشدم رو دیدم، دیدی که چقد مبهوت شدم از این همه توجهت. و حالا شدم دانشجوی دانشگاه ِِ تهران :) خداجون مرسی ازت 

پیش به سوی فصل ِِ جدید ِِ زندگی...

  • شاهزاده شب

گفته بودم که صدای قلبم فرق دارد، تو سرت را گذاشتی و شنیدی که نجوای زندگیم تپ تپ نیست ،صدای آب میدهد اصلا شاید بخاطر همین بود که نامم با "سو" شروع می شود ، میدانی که به زبان محلیمان سو میشود : آب! صدایی شبیه جاری شدن، و یا شاید صدای پارو زدن ِ کسی در دلم. تو که تنها ساکن ِ این اقیانوسی بگو! تو که همه ی این سرزمین به نام توست بگو!
میدانی اگر تنها یک کار باشد که هیچوقت نتوانم انجام دهم شنیدن ضربانِ قلب خودم  است، من که نمیتوانم سرم را روی سینه ام بگذارم، هیچوقت نمیتوانم زمزمه ی زیستنم را بشنوم نه فقط من، که هیچکس نمیتواند قلب خودش را بشنود. ولی تو که میدانی بگو، تو قلبم را بلدی ، قطراتِ نُتِ این آواز را میشناسی. برایم از قلبم بگو، از صدایش بگو که شبیه تپیدن نیست...اصلا میدانی چرا فرق دارد؟ چون برای تو میزند، مگر نه اینکه از تو در دنیا فقط یکیست؟ مگر نه اینکه خاص میزند چون تو خاص هستی؟
من خوب میدانم تو صداها را همچون تنفست ازبری، خوب میدانم تو صداها را با روحت می نوشی و مزه مزه میکنی، مگر نه اینکه صدای نفس هایم را حفظی؟ مگر نه اینکه صدای گام هایم را میشناسی؟ تو حتی صدای احساسم را هم میفهمی ، این را چشمانت می گوید. قلب من اگر صندوق باشد تو کلید ِآنی، قلب من ساز باشد تو نوازنده ی آنی. سرت را بگذار روی این قفس، صدای پرنده ی درونم را بشنو
میشنوی؟ صدای عشق می دهد...



  • شاهزاده شب


خدا گفت: خاک! . دانه گفت خانه من است، میبویم و مینوشم و ریشه میزنم، جوانه میزنم،می رویم، خانه می شوم برای پرندگان، سایه می شوم برای زمینیان، و قایق می شوم برای دریانوردان، سبز می شوم و بزرگ می شوم تا خود ِ آفتاب. خاک نباشد منم نیستم، خاک همه چیز ِ من است.

خدا گفت : خاک! .  رود گفت بستر من است ، می روم و می خرامم و جاری می شوم، خانه می شوم برای ماهیان، آب می شوم برای جانداران، و حیات ازآن من است، زلال می شوم، آبی می شوم و پیش می روم تا خود ِ اقیانوس، خاک نباشد منم نیستم خاک همه چیز ِ من است.

خدا گفت : خاک! . سنگ گفت ذرات ِ من است . میجوشم و میپزم و سخت می شوم، جاری می شوم، خانه می شوم برای آدمیان، کوه می شوم برای زمین، زینت می شوم برای دستان، گرم می شوم، داغ می شوم تا خود ِ الماس، خاک نباشد منم نیستم، خاک همه چیز ِ من است.

خدا گفت: خاک! . زمین گفت تن ِ من است ، جهانیان روی تنم میدوند و راه میروند، میخندند و اشک میریزند ، گل دارم و گیاه ، درختانی که خدا را میفهمند و دریاهایی که آسمان را ازبرند، بوی زندگی می دهم و زمان در من جاریست. خاک نباشد منم نیستم، خاک همه چیز ِ من است.

خدا گفت : خاک! . انسان گفت منم، که ریشه بزنم و سبز شوم که سایه شوم وقت ِ آفتابِ مشقت ، قایقِ ایمان شوم در اقیانوسِ کفر، که سبز شوم و بالا بروم تا خودت، که آبی را بشناسم و زلال باشم ، حیات شوم برای زمین،، بستر شوم و در من باران ها جاری شوند، که خانه شوم برای بی پناهان، روحم را آذین ببندم ، کوه شوم در برابر بادهای گناه، کوره ی سختی ها را تحمل کنم تا بدرخشم و جواهر شوم تا نور در من منعکس شود . من خاکم همانی که بستر جنگل است و دریا همانی که زمین و ستارگان از آنند، وجودم برای جوانه زدن است و جاری شدن ، برای ساختن و سوختن و بالا رفتن.

خدا گفت: خاک! فرشتگان سجده کردند...



*فَإِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن تُرَابٍپس ما شما را از خاک آفریدیم


  • شاهزاده شب

مثل همیشه، هرچند وقت یکبار که سر میزنم به خونه قبلیم -بلاگفا- امروزم سر زدم و با دیدن تعداد کامنتا تعجب کردم که چرا یکی بیشتره؟ یعنی کیه؟ انتظار داشتم تبلیغی یا یه کامنت "به منم سربزن" ببینم ولی با این مواجه شدم. نمیدونم چطور احساسمو بیان کنم، یه لبخند گنده نشست رو لبم، اصلا چی بهتر از اینکه کسی پشت کلماتتو لمس کنه؟  خواننده های زیادی ندارم و فقط تعداد انگشت شماری هستن که واقعا میفهمن منظور کلماتم چیه . همیشه دلم میخواست بصورت ناشناس بنویسم، همیشه دلم میخواست هویتم معلوم نباشه، چون فقط فقط برای روح آدما می نوشتم و می نویسم و بس، بحث روح که درمیون باشه ظاهر چیز کم ارزشی هست. اینجا بود که قصرساخته شد و شاهزاده شب، نود درصد پست های قصرنوشت با فکر نیست، با دل هست. من چیزی رو که حس می کنم مینویسم ، چیزی رو که دلم میگه، این نوشته ها احساسی ، ادبی یا شاعرانه نیستن، از همه ی روحم جاری میشه ، هدفی که پشت این نوشته ها هست چیزی جز حقیقت زندگی نیست . من ادعایی ندارم ، چه بسا که بیشتر جملات، اول شخص جمع هست یعنی خودمم نیاز دارم به این کلمات که بشنوم. جمله ای که توی این کامنت میگه "چرا دل ها رو نمیبینیم؟" دغدغه ی هر روزه من هست که تو این نوشته ها هم مشخصه. من دنبال کامنت و لایک جمع کردن نیستم ، که تو بلاگفا چهارسال بدون تایید کامنت نوشتم، یادمه یه دوستی میگفت نمیشه برای نوشته هات کامنتی گذاشت چون جوری می نویسی حرفی برای گفتن نمیمونه، ولی خب گاهی دلم میخواد چراغتونو تو قسمت نظراتم روشن ببینم ، لبم پر از لبخند میشه :) بیایین تلاش کنیم روحمون بالا باشه نه جسممون


                                                                   قلبتون پرنور

                                                                شاهزاده شب

  • شاهزاده شب

"صراط المستقیم" حمدت را این روزها بیشتر حس میکنم. "راه راست" که همه اش راه بی گناه نیست، راهی که برایش "هستم" راهی که قلبم برای آن خلق شده، راهی که روحم باید طی کند. "از تو یاری میجویم" را نیز بیشتر لمس میکنم که یاورم باش  تا راهم راه دیگری نباشد با قلبی که برای راه خودم است که آشوب بازاری می شود که آن سرش ناپیدا...



**  إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ ﴿۵﴾

     اهدِنَا الصِراطَ المُستَقِیمَ ﴿۶﴾

  • شاهزاده شب

وقتی یه ناراحتی و موردی پیش میاد بین دوست یا آشنامون کِشِش ندیم..هی می کِشیـــم هی طولش میدیم و میدیم و میدیم غافل از اینکه این حرفا و دلخوریا مثل کِـــش میمونن وقتیم تمومش میکنیم و ول می کنیم فکر می کنیم اثری نذاشته ، ولی مثل یه کِـــش رها شده میره و میخوره به قلب طرف مقابل و زخم میزنه...یه زخم پردرد، و متقابلا خودمونم زخم می خوریم، زخم ها جمع میشن و دیگه هیچکدوم آدم سابق نمیشیم.

زود تموم کنیم دلخوریا رو ، مراقب قلبا باشیم :)

  • شاهزاده شب

همیشه تو را مثل خورشید تجسم میکردم، برایم نور بودی ، اگر میگفتند تو را بکشم مدادرنگی زرد بود و یک صفحه سفید ولی هیچوقت نکشیدم فقط خیال کردم، میگفتند گناه است! لبخندت برایم شبیه پیرمرد مهربان قصه ها بود که یخ ناامیدیم را آب میکرد، و چشمکت برایم ستاره ای بود در شب تار،میدانم می گویند جسم نیستی، حتی نور هم نیستی. میدانم چیزی فراتر از همه خوبی هایی، میدانم لبخندت گرم تر از همه لبخندهای دنیاست، به چشم دیده ام به دل لمس کرده ام. بذار مردم هرچه میخواهند بگویند، ولی من که میدانم تو شکل همه چیزی، تو شبیه هوایی وقتی داخل ریه هایم میرود و زندگی میبخشد، تو شکل ریشه ای که رشد میکند و سبز میشود . تو  شاید همان آبی که می گویند مایه حیات است، مگر نه اینکه اگر در قلبمان نباشی روحمان حیاتش را از دست میدهد؟ مگر نه اینکه وقتی تیغه ی آفتاب مشقت میتابد تشنه ی وجودت میشویم؟  یا شکل چشمانمی که هر بار پلک میزنم معجره ی "بودن" را میفهمم. تو اصلا شبیه صدایی وقتی "تپ تپ" می کند و فریاد زیستنم را سر می دهد....

آری همین است ،کاغذ سفید برمیدارم با مدادرنگی زرد، یک قلب میکشم با پرتوهای آفتاب ، یک قلب زرد، یک قلب پرنور،یک قلبی که معجزست، یک قلبی که همه چیز است، یک قلبی که خداست....


  • شاهزاده شب

 دلتون لبخند میخواد ؟ :)


بیاین اینجا

خبرای وبلاگستان از یه نگاه نو و پرشور

  • شاهزاده شب

شب بود، ستاره ی آبی چشمک میزد ، تا حالا ندیده بودمش، ستاره آبی تو چشمام زل زده بود و می خندید، صدای خندش تا قلبم می رسید، لبخند زدم اونم لبخند زد، برام حرف میزد، ستاره آبی انگار یه نشونه بود . گفتم تو آسمون ستاره آبی دیدم چقد شاد بود گفت ستاره ی من بود فرستادم مراقبت باشه و بجای من نگات کنه. ستاره آبی خیلی کوچیک بود ، شاید کسی حواسش بهش نباشه و نبینتش، همه فقط اون زرد و سفیدا رو میبینن و فکر میکنن اونا قدرتمندترن. اما انگار یه آسمون بود و یه ستاره ی آبی . یه شب بود و یه رنگ آبی . یه رنگ آبی درست مثل دریا یه رنگ آبی درست مثل دلت. ستاره ی آبی خیلی کوچیک بود  و فقط من دیدمش فقط من حسش کردم.

میدونی چیه؟

ستاره آبی کوچیک بود اما ....اما من که میدونم ستاره های آبی درخشانترین و داغ ترین ستاره های عالمن...من که میدونم...


ستاره آبی

  • شاهزاده شب

.::AvA::.