قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح
خزانه

۷۰ مطلب با موضوع «زمینی نوشت» ثبت شده است

شب باشد ، نه زیاد نصف ها! همان اولای شب باشد، ولی تاریک باشد، صدای جیرجیرک بیاید و نور اتاق زیاد نباشد، نشسته باشم و سرت روی پاهایم باشد ، از آن آهنگ های که حرفی زده نمی شود پخش باشد، ترجیحا ویولن! بخار از لیوان های قهوه ی کنارمان بلند شود، کیک کوچکی هم پخته باشم ، ترجیحا شکلاتی !! در دستم رمانی باشد که هر دویمان دوست داریم ، برایت بخوانم ، و بعد از هر صفحه بگویی صدایم را دوست داری و من قند در دلم آب شود و لبخند روی لبهایم بماند و  تاکمرنگ نشده برسم صفحه ی بعدی تا باز بگویی و من باز ذوق کنم. عاشقانه ها که تکراری نمی شوند، مگر نه ؟ 

بعد به سرمان بزند قدم بزنیم، راستی باران هم باشد! خودمان را بسپاریم به سیاهی شب و شب با هجومش ما را خیس کند و بخندیم و بدویم و دنیا کوچک شود به اندازه ی همان ساعت و بزرگ شود به اندازه ی عشقمان . رعد و برق بزند، آسمان بغرد دستانم را بگیری و داد بزنیم و تا ابدها بدویم . دیوانه بازی هم جز عاشقیست، مگر نه؟

راستش من صدای خنده هایم را میشنوم، صدای باران، صدای قهوه خوردنت وقتی که کتاب میخوانم، حتی صدای بازی کردنمان وقتی که برای بردن کل کل میکنیم، خیالاتی نشده ام، دلم گواه میدهد به آمدنت.  من بوی عشق را میشنوم، بوی بهار را. میدانم پاییز است و این را هم میدانم که پاییز هیچگاه بهار را ندیده است حتی شده از دور . ولی ما فصل ها را بهم میریزیم، ما بهار را در دل پاییز رقم میزنیم، و فصل پاییزِ بهاری را خلق می کنیم. بوی بهار می آید، بوی سبز شدن و ریشه زدن درختان، بوی شکوفه های صورتی و گنجشک. بوی بهار می آید بوی بهار از قلبم می آید. 

 آری بوی آمدنت می آید....

  • شاهزاده شب

شاید و اما و اگرها را دور بریز

 تو

باید ِ منی

همینقدر محکم

 همینقدر ابدی...

  • شاهزاده شب

مثل وقتی که پامونو میذاریم تو آب سرد و اولش سختمونه ولی بعد مدتی عادت میکنیم، مثل وقتی که انقدر تنمون ضربه میخوره که دیگه مقاوم میشیم، زندگی هم همینه، آدم از یه جایی به بعد سِر میشه، بی تفاوت میشه، دیگه بعضی ضربه ها مثل فوت میشن، اثر نمیذارن، میدونی قوی بودن زیاد از حدم خوب نیست، اینجا همون جایی هست که آب از سر میگذره، همون نقطه ای که دیگه بعدش همه چی رنگاش خاکستریه و بین صورتی و سیاه تفاوتی نمیبینی، هنوز هم میگم کاش میشد احساس ها رو عطر کرد تا حداقل خودمون ، خودمون بمونیم...

  • شاهزاده شب

اوایل سخت بود که هر جا رو نگاه میکردم نه درختی بود نه چمنی،  برام عجیب بود چرا وقتی رو چمنای پارک ها میشینیم دعوامون میکنن، چرا که چمن و بوی علف خیس و شبنمای رو برگا تو هر کوچه ی شهرم بود ، حتی از بین آسفالتا هم درمیومد، برام عجیب بود وقتی آسمونو نگاه میکنم کمتر "آبی" رو میبینم، برام عجیب بود چرا اینجا ستاره هاش انقدر کم هستن، عادت نداشتم آسمون بی ابر ببینم، عادت نداشتم به صدای ماشین و بوق و شلوغی که صبح ها نمیذاشت بخوابم. من با صدای گنجشکا بیدار میشدم یا حتی با صدای فرود برف تو حیاطمون! اما اینجا اینطور نبود .  یه عمر چشمم به دیدن "سبز" ها عادت داشت و اینجا بیشتر خاکستری بود . به سرمای شدید و سال پر زمستون و برف بازی و چکمه و کاپشن های اسکیمویی عادت داشتم، به اینکه از بهار برسیم به زمستون و تابستون فقط یه ماه جا خوش کرده باشه اون بین! به روشن بودن بخاری تا اوایل خرداد، به نداشتن کولر، به عنکبوت و سوسک های بالدار سبزرنگ ، به درختای آلبالو و سیب و گلابی ، به صبح های سردی که گرگ داشت، به رودخونه هامون که یخ میزد و هفته ها ذوب نمیشد، به آب دماغمون که قندیل میبست، به سکوت محض طبیعت . اوایل سخت بود، الانم سخت هست، همیشه سخت میمونه، عادت نکردم، وفق دادم خودم رو، یک سال گذشت که قدم به پایتخت گذاشتم تا پله پله برای رویاهام تلاش کنم، تا بشه اونی که باید بشه ! یک سالی که تجربه های مختلفی داشت. تولدهای یهویی، دیدارهای غیرعادی، قهر و آشتی های مختلف، لبخندای موندنی، دلتنگیای عجیب، دوستی های جدید و خیلی چیزا که فقط خودم میدونم و خودم . 

مگه نه اینکه من توام و تو من...؟

  • شاهزاده شب

تو لبخند میزنی


ماه کم می آورد...

  • شاهزاده شب

داره غروب میشه، تا چشم کار میکنه مزرعه ست، آخرای تابستونه و گندما زرد شدن، مزرعه رنگ خورشیده، انگار که نور ؛ یه چیزی شبیه رنگه و با هر برخورد به زمین هرچیزی هست رو طلایی میکنه، و دیوارای کوتاهی که زمین ها رو از هم جدا کرده و دورتا دور مزرعه ها کشیده شده ، دوست دارم از رو این دیوارها راه برم، گاهیم دور از چشم یه بزرگتر که بگه" دخترخانوم میفتیا بیا پایین" با سرعت میدوام ، غروبه ؛ غروبا کوچه شلوغ میشه و خود منم یکی از عاملین این شلوغیام، همسایه ها روی دیوارا میشینن و با هم حرف میزنن و بچه ها بازی میکنن ، غروبه ولی من میدونم چه ساعتی برم که کسی نباشه، ساعتی که کم کم اهالی خونه برای شام تدارک میبینن، ساعتی که روز داره جاشو به شب میده ولی اون وسط هیچی معلوم نیست ، همونجایی که شب و روز به هم گره میخورن، که یبار صبح اتفاق میفته یه بار شب، شاید اونجا آفتاب دستای ماه رو میگیره ... غروبه و هیچکس نیست دفترم رو برمیدارم و میرم تو دورترین مزعه ای که دیوار کوتاه داره، یه گوشه ای که زیاد از کوچه معلوم نباشه میشینم. زل میزنم به آسمون، زل میزنم به گندما، زل میزنم به جهان، صدای جیرجیرکا داره درمیاد، گندما تا کمرم میرسن . درختا از اونور با باد میرقصن، گفته بودم اینجا زیاد باد میاد؟ که به شوخی میگیم شهرِ بادها... تند تند میام اینجا، اینجا خلوتگاهِ منه، دفترمو باز میکنم و هرچیزی میبینم و میشنوم رو مینویسم.... کاه...ستاره...درخت....جیرجیرک...حشره.... صفحه پر میشه . شاید از دور فقط چند تا کلمه ست، ولی من که میدونم همشون زندگی ان. غروب میشه، پشتم به خورشیده، حالا گندما نارنجی شدن، خوشید سطل رنگشو عوض کرد . بعدش همه جا قرمز شد، رنگ قرمزیِ خوشید تا اون دوردورا ... تا روی کوه ها هم رفته، کوها دامن قرمز زرزری پوشیدن، لبخند دارن، چقد خوشحالن . 

شب شده دیگه، حالا دستمو که دراز کنم ستاره ها مال خودم میشن، همه ی صور فلکی رو میبینم، انقدر نزدیکن که گاهی دستمو میزارم رو دیوار تا بفهمم هنوز رو زمینم نه فضا، ماه داره از روی کوه ها بالا میاد، روبرومه، طلوع ماه رو از همون اول اولش که سرش داره میاد بالا تا کامل شدنش نگاه میکنم.مگه میشه ندونم امروز قرص کامله؟ هر روز منتظرم این روز تکرار بشه، یادم میفته مامان بزرگ گفته قرص کاملو دیدین صلوات بفرستین، صلوات میفرستم، برای محکم کاری چند تا حمد و سوره و بسم الله هم میخونم . میدونم انرژیش زیاده، حسش میکنم، احساس قدرت میکنم. ماه کامل اومد بالا ، ستاره هاکنار رفتن و براش جا باز کردن، ماه چشم و دهن داره، گاهی فکرمیکنم یه دختره که طلسم شده و ماه شده و منتظره یه روزی آدم بشه، انگار که دهنشو باز کرده و داره داد میزنه. با خودم میگم یعنی درد میکشه؟

صورت فلکی شکارچی رو میبینم، فقط خودم میدونم چرا این برام مهمه، زل میزنم به کمربندش، به قلب نیمه تموم تو آسمون، و اون ستاره ای که کنارشه، بهش میگم ستاره ی خوشبختی، حرف میزنم باهاش، جوابمو میده، یچیزایی زمزمه میکنم که یه رازه . من الان اونجا روی دیوار کوتاه کنار مزرعه ی گندم که روبروی خونمونه نیستم ، ولی روحم هست، مگه نه اینکه جهان یعنی روح؟ انقدر زنده که میتونم پچ پچای مامان رو تو کوچه بشنوم که داره به داداش میگه خواهرت کجاست؟ بلند میشم و خودمو از سایه بیرون میکشم و زیر نور ماه وایمیستم و داد میزنم الان میام....


گوش کنید

  • شاهزاده شب
وقتی رمانی میخریم تا بخوانیم آیا از صفحه ی آخرش شروع به خواندن می کنیم؟ آیا اگر از صفحه ی آخر بخوانیم میتوانیم درگیر قصه شویم؟ درگیر احساسات آن شخص اول شویم ؟ میتوانیم همزمان با او بخندیم و گریه کنیم؟ یا اصلا اگر سریالی را از قسمت آخر نگاه کنیم ، می توانیم تحت تاثیر قرار بگیریم؟ اصلا درون مایه ی آدم ها را میتوانیم درک کنیم؟ پس چرا با دیدن آخر قصه ی هر آدمی - عکسی، نوشته ای، صحنه ای - بلافاصله راجع تمام احساسات و تفکراتِ آن شخص نتیجه میگیریم و برچسب میزنیم؟ چرا با خواندن صفحه ی آخرِ قصه ی آدم ها فکرمی کنیم می توانیم کل رمان زندگیشان را حدس بزنیم؟ کی یاد میگیریم آدم ها را از ته نخوانیم...؟ کی یاد می گیریم آدم ها مقدمه دارند؛ پیشگفتار دارند، فهرست راهنما دارند؛ و سطر به سطر قصه ی زندگیشان مهم است و نمی توانیم فقط بخاطر بند آخر، یا مثلا هر صفحه ای که از وسط باز کردیم راجع کل کتابِ وجودیشان نظر دهیم؟ . و هیچوقت ، هیچکسی از تمام سطور یک انسان خبر ندارد ، پس بیایید انقدر با نادیده گرفتن مهم ترین اتفاقات زندگی یک شخص که لابلای کتاب زندگیش است راجعِ شخصیت و رفتارش به نتیجه نرسیم...

بچسبد به این پست
  • شاهزاده شب

امروز بوی سبزی تازه اومد
از کوچه...از خیابون.... وایستادم و فقط بو کشیدم

نه از اون سبزیاها... بوی سبزیِ تازه خورد شده ای که مامان ریخته باشه تو دوغ و پای گاز باشه و هَمِش بزنه و وقتی درو باز میکنی و یه نفس میکشی انگار تا اعماق وجودت و سلولات میره....از اونا ! آش دوغ زیاد پختم اینجا، دروغ چرا، یکی از یکی خوشمزه تر...حتی شاید مثل طعمِ آش دوغای مامان. ولی هیچکدوم‌ ، این بوی سبزی رو نداشتن. نمیدونم سبزیای اینجا مشکل داره یا اینکه دستای مامان باعث میشه هر چیزی عطرِ راستکیِ خودشو بده ....

 ما هفته ای یبار آش دوغ داشتیم . وقتی مامان حواسش نبود قایمکی از یخچال برمیداشتم همونطور سرد سرد هورت میکشیدم بالا. آخه مامان دعوام میکنه که سرد نخور ضرر داره دل درد میگیری! اما خب سردش خیلی خوشمزه تره.... یادمه یبار یه قابلمه ی بزرگ رو با ملاقه خوردم و تموم کردم. شب که مامان اومد برای مهموناش آش بده دید هیچی نیست ! بوی سبزیایِ آش دوغِ مامان همیشه بوی تازگی داشت حتی وقتی آش دو روز تو یخچال میموند و هر روز یکمشو میخوردیم‌ باز تو آخرین قاشقش هم بوی مست کننده ش بود....

امروز بوی سبزیِ تازه می اومد...از کوچه...از خیابون...شایدم از یه جای دور.. ....شایدم مامان داشت آش دوغ میپخت... اون دوردورا...

  • شاهزاده شب
ماه هم 

رو سیاه شد

با دیدنت...
  • شاهزاده شب

این خیلی بد است که من هنوز همان آرزوهای بچگی ام را دارم و عوض نشده اند ؟

  • شاهزاده شب

اینکه در میان خستگی ها و استرس های شب قبل از شروع امتحانم ، با بی خیالی مدیریت وبلاگ را باز می کنم با اینکه میدانم احتمال وجود کامنت زیر صفر است یکهو چشمم میفتد به کامنت " سلام شاهزاده شب . نیستی، دیشب یهو یادت افتادم" از کسی که به تازگی ها دنبالم کرده و در حد چند پست اخیر هم را میخوانیم ، یکی از خوشحالی های کوچکِ حال خوب کنِ بزرگِ زندگیست :)

  • شاهزاده شب

یکی از خوشبختی های دنیا اینه که آدم وقتی آهنگ غمگین گوش میکنه مخاطب نداشته باشه تو ذهنش . 

  • شاهزاده شب

زهرا ، میشناسیش که؟ هم اتاقیم رو میگم، نوتیفیکشن تلگرامش همون صداییه که من فقط برای پیام "تو" گذاشتم. نمیگم عوضش کنه، خودمم عوض نمی کنم

تو نمیدونی چه حسی داره امیدی که دراثر شنیدن این صدا همه ی قلبمو پر میکنه... انـــقدر بزرگ، انـــقدر قوی که ناامیدیه بعدِ اون در برابرش هیچه...

  • شاهزاده شب

سالی که با "تو" شروع شود

همه اش بهار است...

  • شاهزاده شب

یک جایی تازگی ها خواندم که دانشمندان راه پاک کردن حافظه را یافته اند و تنها سوالشان این است که با پاک کردن خاطرات آیا چیزهایی در رفتار از بین میرود؟

اولش وقتی این خبر را خواندم، خوشحال شدم. با خودم گفتم چقدر خوب که آدم هرچیزی که اذیتش میکند ، هرچیزی که هر بار یادش میفتد دلش میخواهد از زندگی نامه اش حذف کند، اتفاقاتی که یادآوریش درد دارد و هزار هزار لحظاتی که تلاش کرده فراموش کند را ، پاک کند و با دلی خوش و حس بهتری به زندگی ادامه دهد . خوشحال شدم ، بقدری که انگار همان لحظه کسی با همان دستگاه اختراع شده می آید و مرا از شر خاطراتی که ازشان فرار میکنم خلاص می کند اما ...

اما وقتی بخش دوم جمله را بهتر خواندم وقتی به معنایش توجه کردم. قلبم لرزید...با نگاه دیگری به قضایا نگاه کردم. کودکی که در چاله ای میفتد و پایش زخم می شود دیگر هنگام عبور از آن مکان احتیاط می کند.

ما آدم ها با هر خاطره با هر درد یک آجر به بنای تجربیاتمان اضافه شده. اگر ما خاطره ای را پاک کنیم چگونه درسی که از آن خاطره گرفته ایم در یادمان بماند؟ هر خاطره ی تلخ ما را تغییر داده است.  خاطرات و گذشته مان مثل دست هایی خمیر وجودمان را ورزیده اند...

خاطرات ما هویت ما هستند، آدم بی هویت چطور زندگی کند؟ آدم باید که درد بکشد، باید که زخم ببیند، باید که برای اتفاق هایی گریه کند . پس بزرگ شدن چگونه است؟ مگر نه اینکه هربار زمین میخوردیم میگفتند: " اشکال ندارد بزرگ شدی"  آری بزرگ می شدیم چون  می آموختیم. آدمِ بی خاطره آدمِ ترسناکیست...

مراقب خاطراتتان باشید :)

  • شاهزاده شب

.::AvA::.