قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

۷۸ مطلب با موضوع «زمینی نوشت» ثبت شده است

قرن ششم بود، پادشاهان برای داشتنش سر و دست می شکستند، هرکسی صاحبش می شد هیچ چیزی نبود که ازش پنهان بماند، و دارنده ی آن، پادشاه جهان می شد. نمیدانم آنموقع چه ها شد  ولی من میدانم الان کجاست. اصلا همان بار اولی که دیدمت فهمیدم کجاست. این یک راز بود. 
تو حالا صاحب آن بودی، نگاه می کردم و انعکاس جهان را می دیدم. نگاه میکردم و آنسوری ستاره ها پیدا بود. نگاه می کردم و حتی رودی که از زیردرخت های بهشت جاری بود هم دیده می شد. نگاه میکردم و سبزترین مکان روحت، همان قلبت را می دیدم. وقتی خودم را گم می کردم ، نگاهت می کردم و پیدا می شدم.
چشمهایت عزیزِمن! من این راز را یافتم که جام در چشمهای تو حبس شده، من عشق را گم کرده بودم، چشم هایت به من نشان داد که در آغوش توست .  چشم هایت ، جام جهان نماییست که خدا آفرید. اصلا برای همین است که من شاهزاده شدم، چون جام چشمهایت برای من است .

+ ممنون از بوبک 
+ دعوت از صاحب چشم های جهان نما :)  
  • شاهزاده شب

میگه: ببخشید که موهای سفید دارم


میگم: مگه چه اشکالی داره؟ موهات شبه، اونا هم ستاره هاشن...


  • شاهزاده شب

میدانی عشق اتفاق عجیبیست، آدم چیزهایی را میبیند که قبلا ساده از آن رد شده بود. من حافظه ی خوبی ندارم ولی تورا عجیب ازبرم! خوب میدانم کدام غذا را بیشتر از همه دوست داری و روی چه چیزهایی وسواس داری، خوب میدانم چقدر رنگ ها برایت معنا دارند و بوها را چقدر خوب میشناسی، آنقدر که  از چند کوچه بالاتر میدانی شام چه هست. خوب میدانم تو آدمِ احساسات بکر هستی ، آدمِ "می شود" ها و "می سازیم" هایی. آدمِ کوه شدن و کوه ماندن . آدمِ رفیق نابِ همیشگی بودن.  من تورا حفظم ، آنقدر که میدانم نیمرخ چپت جذابتر از نیمرخ راستت است و وقتی از اعماق قلبت خوشحال می شوی چشم هایت شبیه کودکان 5 ساله ی معصوم می شود : درشت و درخشان. من سخن چشمانت را هم بلدم، چشم هایت صراط المستقیم قلبت هستند. که اگر هزاران حس متفاوت در دنیا وجود داشته باشد من خواندنشان را از روی چشم هایت بلدم. آنقدر صادقند که نیازی به زبان نیست. من تک تک موهای سفیدی که لابه لای سیاهی موهایت پیداست را نیز میدانم. صدایت را میشناسم، صدای اول صبحت با آن خش مردانه ی جذاب، صدای خستگی ها و عاشقانه هایت... و صدای بی نظیر قلبت.

جزییات تو اما تمام نشدنیست جانا، مگر نه اینکه عشق کشف لحظه به لحظه ی زیبایی های معشوق است؟


  • شاهزاده شب

نمیدونم اسمش چی بود، شاید اصغر شایدم یچیز دیگه!  حتی نمیتونم بگم 80 سالش بود ، چون چشماش و لبخندش به 18 ساله ها میخورد. زنی که با عصا وایستاده بود جلوی در ، بهش میخورد اسمش تو مایه های نازخاتون باشه . اصغرآقا تندی رفت حیاط و یه صندلی آورد گذاشت جلوی در و نازخاتون رفت نشست و با نگاه عمیقش زل زد بهش . اصغرآقای قصه ی ما یه دوچرخه از این مدل جدیدا داشت، با ذوق نشست رو دوچرخه و هی جلوی نازخاتون دور زد، لبخندش دور نمیشد. نازخاتونم داشت نگاش میکرد و  برای مرد زندگیش عاشقانه هاشو زمزمه میکرد ، انگار هردوشون 18 سالشون بود و روز اول عاشقیشون . 

نازخاتون لباسای پرزرق و برق و اعیونی نداشت، اصغرآقا هم به کت بلند تنش بود ولی من با دیدن اونا یاد قصه های پریان افتادم که بچگیام میخوندم، یاد راپونزل و سیندرلا و بِل.... یاد عشقی که فقط تو کتابا خونده بودم.

  • شاهزاده شب

آخرین روزهای ۲۴ سالگیم با تو رقم خورد، تو هدیه ی خدا بودی ، آمدی تا عدد ۲۴ را برایم به یاد ماندنی کنی، جادوی حضورت سبز کرد همه ی لحظاتم را. ۴ سال و ۱۴ روز پس از تو من به زمین گام نهادم، تو که نمیدانی این ۴ سال و ۱۴ روز در آنسوی خلفت بر من چه گذشت بی تو.
هر روز بی تابت بودم و هر روز چشم انتظار دیدنت. فقط خدا میداند چه غوغایی به راه انداحته بودم ، تو تکه ای از وجودم بودی، من بی تو خودم هم نبودم جانم . خدا اما کار بی حساب که نمیکند، میداند، من نمیدانستم.
بدر بود، اصلا بخاطر همین است که هنوزم که هنوز است ماه که قرص می شود از خود بی خود می شوم . توان انتطارم نبود ، ماه واسطه شد و خدا قبول کرد. ماه واسطه شد و من پیش از موعد مقرر زمینی شدم.
زمین آمدم و یادم رفت... زمین آمدم و خاطراتی که در آنسو داشتیم شد رویاهایم. شد خواب هایم . و من سراسر زندگیم به دنبال تو بودم بی آنکه بدانم تو کیستی. ولی باید زمانش میرسید، مگر نه اینکه هر میوه ای در فصل خودش میرسد؟  و اکنون امروز که یک چهارم قرن از زندگیم را میگذرانم دستانم در دستانت است ... اکنون یکی هستیم...

  • شاهزاده شب
دستمو میذارم رو کیبورد و  هی دو سطر مینویسم و پاک میکنم، نه که خوب نباشنا، نه! نمیدونم چطور توصیف کنم حسمو ، چطور بگم چقد خوشحالم که هستی، که پا گذاشتی به این جهان ، تویی که تعبیر رویاهام بودی . تویی که با اومدنت نشون دادی "خوب" بودن یعنی چی . تو تکه ای از من هستی که سال ها گمش کرده بودم و حالا با تو کامل شدم.  گِل هر دومون داخل یه ظرف بود ، ما از یه چشمه جاری شدیم، ما با هم یکی هستیم... 
روز تولد تو قطعا رو تولد منم هست. پس تولدمون مبارک :)
  • شاهزاده شب

همه ی رفتنی ها که بد نیست

گاهی می رویم که بیاییم

گاهی می رویم که بمانیم

گاهی شاید از جایی رفتن ، به جایی آمدن باشد

گاهی رفتن، خودِ آمدن است !

مثلا تو از خانه ات میروی

و به آغوش من می آیی...


  • شاهزاده شب

که لبخندت

سرآغاز جنگ جهانی سوم است

در قلبم

  • شاهزاده شب

شب باشد ، نه زیاد نصف ها! همان اولای شب باشد، ولی تاریک باشد، صدای جیرجیرک بیاید و نور اتاق زیاد نباشد، نشسته باشم و سرت روی پاهایم باشد ، از آن آهنگ های که حرفی زده نمی شود پخش باشد، ترجیحا ویولن! بخار از لیوان های قهوه ی کنارمان بلند شود، کیک کوچکی هم پخته باشم ، ترجیحا شکلاتی !! در دستم رمانی باشد که هر دویمان دوست داریم ، برایت بخوانم ، و بعد از هر صفحه بگویی صدایم را دوست داری و من قند در دلم آب شود و لبخند روی لبهایم بماند و  تاکمرنگ نشده برسم صفحه ی بعدی تا باز بگویی و من باز ذوق کنم. عاشقانه ها که تکراری نمی شوند، مگر نه ؟ 

بعد به سرمان بزند قدم بزنیم، راستی باران هم باشد! خودمان را بسپاریم به سیاهی شب و شب با هجومش ما را خیس کند و بخندیم و بدویم و دنیا کوچک شود به اندازه ی همان ساعت و بزرگ شود به اندازه ی عشقمان . رعد و برق بزند، آسمان بغرد دستانم را بگیری و داد بزنیم و تا ابدها بدویم . دیوانه بازی هم جز عاشقیست، مگر نه؟

راستش من صدای خنده هایم را میشنوم، صدای باران، صدای قهوه خوردنت وقتی که کتاب میخوانم، حتی صدای بازی کردنمان وقتی که برای بردن کل کل میکنیم، خیالاتی نشده ام، دلم گواه میدهد به آمدنت.  من بوی عشق را میشنوم، بوی بهار را. میدانم پاییز است و این را هم میدانم که پاییز هیچگاه بهار را ندیده است حتی شده از دور . ولی ما فصل ها را بهم میریزیم، ما بهار را در دل پاییز رقم میزنیم، و فصل پاییزِ بهاری را خلق می کنیم. بوی بهار می آید، بوی سبز شدن و ریشه زدن درختان، بوی شکوفه های صورتی و گنجشک. بوی بهار می آید بوی بهار از قلبم می آید. 

 آری بوی آمدنت می آید....

  • شاهزاده شب

شاید و اما و اگرها را دور بریز

 تو

باید ِ منی

همینقدر محکم

 همینقدر ابدی...

  • شاهزاده شب

.::AvA::.