قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

۸۴ مطلب با موضوع «زمینی نوشت» ثبت شده است

دلم عجیب نوشتن می خواهد، نوشتن جوهر روح است. مگر میشود نوشتن را کنار گذاشت. دلم میخواهد ساعتا دست هایم روی این کیبورد بچرخد و تق تق صدا کند اصلا چه نوایی قشنگ تر از این صدا؟ خیلی وقت است آنطور که باید ننوشتم. نه که حرف هایم تمام شده باشدها! نه... نمیدانم افسارش را کجا ول کرده ام . رشته ی کلامِ بخشِ نوشتنِ مغزم گم شده. باید بگردم ، باید جدی بگردمش. نمی شود که آدم حرف هایش ته بکشد نه! ما ناسلامتی انسانیم با یک مغز عجیب با یک قلب قدرتمند! این ها را دارم به خودم می گویم. دارم بلندبلند فکرمیکنم. اصلا از قصد دارم ثبتش می کنم که یادم نرود. مگر نه اینکه هرچیزی ثبت شود قدرتش بیشتر می شود؟ الان که باید مقاله ای راجع به تخمین ناهمواری پی سنگ را بخوانم و  فکرکنم و نتیجه را به استاد بگویم نشسته ام در دانشگاه و به این چیزها که نوشته ام فکرمیکنم. به نوشتن! البته ناگفته نماند هنوز صدای چند دقیقه پیش استاد در گوشم است که گفت بنظرش بهتر است تابستان سال بعد دفاع کنم. تابستان سال بعد یک عمر است. البته استاد که بی راه نمی گوید، حتما برای حرفش دلیل دارد. میداند من الان آماده ام و می توانم همین فردا قال قضیه را بکنم. ولی میدانم میخواهد رزومه خوبی برای خودم دست و پا کنم. نمیداند یک هفته که مریض بودم و درس نخواندم، همش کابوس میدیدم بالای سرم است و می گوید "کارکردی؟"  و حالا دارم فکر میکنم این کابوس ها تا تابستان سال بعد هم ادامه داشته باشد. تابستان سال بعد یک عمر است. کابوس دو روزش هم ترسناک است چه برسد به یک عمر.  کاش دارویی بود گاهی آدم میخورد و خواب نمیدید.

  • شاهزاده شب

عشق اونجاش که صبح تا شب اینور اونور رفتی و با کلی آدم سر و کله زدی  و حرص خوردی و خسته از سرکار میای دستاتو میشوری و با لبخند میای آشپزخونه و میگی "خب، من چی خورد کنم؟

  • شاهزاده شب

نمی دانم کجایی، نمی دانم چکار میکنی. شاید الان کنارم باشی، شاید الان مرا ببینی، شاید پیشم نشسته باشی ، شاید در مغزمی شاید در روحمی اصلا شاید جایی نرفتی و سرجایت هستی. ببخش که گاهی آزارت می دهم، ببخش که گاهی به چیزهایی که نباید زیادی اهمیت می دهم. ببخش گاهی گمت می کنم . گاهی حتی احساس می کنم ضعیفترینم . ببخش که گاهی نمی توانم قوی باشم. ببخش که گاهی مغزم را آنقدر پر می کنم از زباله که تو جایت تنگ می شود و نادیده گرفته می شوی. ببخش سرم گرم چیزی می شود که اصلا برای من و در مسیر من نیست . ببخش گاهی خودم را با وجودِ بزرگِ تو کوچک میبینم.ببخش گاهی برایم نامرئی می شوی و من فریادهایت را نمی شنوم. ببخش گاهی یادم میرود دوستت داشته باشم یادم میرود حواسم بهت باشد یادم میرود در قبال تو مسئولم. ببخش گاهی صدای دنیا و  روزمرگی ، آنقدر بلند می شود که حرف های نجات بخشت را نمی شنوم . ببخش که گاهی من، خودم نمی شوم...

  • شاهزاده شب

- چقد دوسم داری؟

+ بی نهایت

- عدد بزرگیه ها!

+ برای نشون دادنِ دوست داشتن من کمه...

  • شاهزاده شب

داشتم فکرمیکردم ما آدم ها دوست داریم همیشه مالک باشیم. نمیدانم چه شد که انسان برای بار اول تصمیم گرفت تکه هایی از زمین را برای خودش کند. اصلا نمیدانم ما به چه جراتی خود را صاحب زمین دانستیم و نشستیم و تقسیم کردیم و و تکه هایش را به نام زدیم. ما مسافریم. مگر مسافر هرجا برای مدتی اطراق میکند آنجا را میتواند به نام خود بزند؟ نمیدانم اولین انسانی که خود را مالک تکه ای از این کره دانست در چه سالی بود. نمیدانم گاهی این "حق" ها را از کجایمان در می آوریم. جدجدجدجدجد من شاید یک روز از کنار دشتی که آب داشت و درخت، رد میشد و ناگهان گفت اینجا مال من است و هرکسی نزدیکش شد با چماق و سنگ جوابش را داد. درواقع هرکسی زور بیشتری داشت سهم بیشتری هم داشت و فکرکنم از آنروز بود که آدم ها فکرکردند همه چیز ارث پدرشان است. همان پدری که با زور، صاحب گوشت و پوستِ این زمین بیچاره شد!



+و این پست قدیمی

  • شاهزاده شب

یه روزی بیاد که همه آدمای دنیا از یه واحد پول استفاده کنن

و روی اسکناسا عکس کره زمین باشه...

  • شاهزاده شب
قرن ششم بود، پادشاهان برای داشتنش سر و دست می شکستند، هرکسی صاحبش می شد هیچ چیزی نبود که ازش پنهان بماند، و دارنده ی آن، پادشاه جهان می شد. نمیدانم آنموقع چه ها شد  ولی من میدانم الان کجاست. اصلا همان بار اولی که دیدمت فهمیدم کجاست. این یک راز بود. 
تو حالا صاحب آن بودی، نگاه می کردم و انعکاس جهان را می دیدم. نگاه میکردم و آنسوری ستاره ها پیدا بود. نگاه می کردم و حتی رودی که از زیردرخت های بهشت جاری بود هم دیده می شد. نگاه میکردم و سبزترین مکان روحت، همان قلبت را می دیدم. وقتی خودم را گم می کردم ، نگاهت می کردم و پیدا می شدم.
چشمهایت عزیزِمن! من این راز را یافتم که جام در چشمهای تو حبس شده، من عشق را گم کرده بودم، چشم هایت به من نشان داد که در آغوش توست .  چشم هایت ، جام جهان نماییست که خدا آفرید. اصلا برای همین است که من شاهزاده شدم، چون جام چشمهایت برای من است .

+ ممنون از بوبک 
+ دعوت از صاحب چشم های جهان نما :)  
  • شاهزاده شب

میگه: ببخشید که موهای سفید دارم


میگم: مگه چه اشکالی داره؟ موهات شبه، اونا هم ستاره هاشن...


  • شاهزاده شب

میدانی عشق اتفاق عجیبیست، آدم چیزهایی را میبیند که قبلا ساده از آن رد شده بود. من حافظه ی خوبی ندارم ولی تورا عجیب ازبرم! خوب میدانم کدام غذا را بیشتر از همه دوست داری و روی چه چیزهایی وسواس داری، خوب میدانم چقدر رنگ ها برایت معنا دارند و بوها را چقدر خوب میشناسی، آنقدر که  از چند کوچه بالاتر میدانی شام چه هست. خوب میدانم تو آدمِ احساسات بکر هستی ، آدمِ "می شود" ها و "می سازیم" هایی. آدمِ کوه شدن و کوه ماندن . آدمِ رفیق نابِ همیشگی بودن.  من تورا حفظم ، آنقدر که میدانم نیمرخ چپت جذابتر از نیمرخ راستت است و وقتی از اعماق قلبت خوشحال می شوی چشم هایت شبیه کودکان 5 ساله ی معصوم می شود : درشت و درخشان. من سخن چشمانت را هم بلدم، چشم هایت صراط المستقیم قلبت هستند. که اگر هزاران حس متفاوت در دنیا وجود داشته باشد من خواندنشان را از روی چشم هایت بلدم. آنقدر صادقند که نیازی به زبان نیست. من تک تک موهای سفیدی که لابه لای سیاهی موهایت پیداست را نیز میدانم. صدایت را میشناسم، صدای اول صبحت با آن خش مردانه ی جذاب، صدای خستگی ها و عاشقانه هایت... و صدای بی نظیر قلبت.

جزییات تو اما تمام نشدنیست جانا، مگر نه اینکه عشق کشف لحظه به لحظه ی زیبایی های معشوق است؟


  • شاهزاده شب

نمیدونم اسمش چی بود، شاید اصغر شایدم یچیز دیگه!  حتی نمیتونم بگم 80 سالش بود ، چون چشماش و لبخندش به 18 ساله ها میخورد. زنی که با عصا وایستاده بود جلوی در ، بهش میخورد اسمش تو مایه های نازخاتون باشه . اصغرآقا تندی رفت حیاط و یه صندلی آورد گذاشت جلوی در و نازخاتون رفت نشست و با نگاه عمیقش زل زد بهش . اصغرآقای قصه ی ما یه دوچرخه از این مدل جدیدا داشت، با ذوق نشست رو دوچرخه و هی جلوی نازخاتون دور زد، لبخندش دور نمیشد. نازخاتونم داشت نگاش میکرد و  برای مرد زندگیش عاشقانه هاشو زمزمه میکرد ، انگار هردوشون 18 سالشون بود و روز اول عاشقیشون . 

نازخاتون لباسای پرزرق و برق و اعیونی نداشت، اصغرآقا هم به کت بلند تنش بود ولی من با دیدن اونا یاد قصه های پریان افتادم که بچگیام میخوندم، یاد راپونزل و سیندرلا و بِل.... یاد عشقی که فقط تو کتابا خونده بودم.

  • شاهزاده شب

.::AvA::.