قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

یکی از خوشبختی های دنیا اینه که آدم وقتی آهنگ غمگین گوش میکنه مخاطب نداشته باشه تو ذهنش . 

  • شاهزاده شب

ما در سرزمینی زندگی می کنیم که باید کلاغ باشیم تا پرهایمان را نچینند و در قفس نیندازند... باید کلاغ باشیم تا معنای آزادی را بفهمیم. که مهم نیست چقدر سیاه باشی، چقدر آذوقه ات لاشه ی گنجشکان باشد. اینجا هرچقدر باشکوه تر باشی بیشتر در خطری، و سهمت از زندگی، چهاردیواریه راه راهِ وحشیست... 


+ نیاد روزی که خودمونو از چیزی که هستیم دور کنن... نذاریم


  • شاهزاده شب

ما فرشته بودیم، با بال هایی که وسعتش به بزرگی دریاها بود. خانه مان جایی میان ابرها بود، هر روز صبح نور میپاشیدیم به جهان، ما مثل آفتاب بودیم. جای قلبمان ستاره بود. ما فرشته بودیم و دنیا را با تصویر حقیقی اش میدیدیم، دوست شاپرک ها و پرندگان بودیم، صدایمان موسیقی بود و نفسمان بوی عشق میداد. ما فرشته بودیم و  بهشت خانه مان بود . 

اما ... یک روز پایمان لغزید و از آن بالا افتادیم روی زمین، بالهایمان گم شد و ستاره ی قلمبان خاموش. و سال هاست روی زمین سرگردانیم، سال هاست آسمان برایمان رویا شده و زندگی روی ابرها یک افسانه. سال هاست از خانه مان دور افتادیم . سالهاست دنبال بال هایمان میگردیم...

  • شاهزاده شب

زهرا ، میشناسیش که؟ هم اتاقیم رو میگم، نوتیفیکشن تلگرامش همون صداییه که من فقط برای پیام "تو" گذاشتم. نمیگم عوضش کنه، خودمم عوض نمی کنم

تو نمیدونی چه حسی داره امیدی که دراثر شنیدن این صدا همه ی قلبمو پر میکنه... انـــقدر بزرگ، انـــقدر قوی که ناامیدیه بعدِ اون در برابرش هیچه...

  • شاهزاده شب

سالی که با "تو" شروع شود

همه اش بهار است...

  • شاهزاده شب

یک جایی تازگی ها خواندم که دانشمندان راه پاک کردن حافظه را یافته اند و تنها سوالشان این است که با پاک کردن خاطرات آیا چیزهایی در رفتار از بین میرود؟

اولش وقتی این خبر را خواندم، خوشحال شدم. با خودم گفتم چقدر خوب که آدم هرچیزی که اذیتش میکند ، هرچیزی که هر بار یادش میفتد دلش میخواهد از زندگی نامه اش حذف کند، اتفاقاتی که یادآوریش درد دارد و هزار هزار لحظاتی که تلاش کرده فراموش کند را ، پاک کند و با دلی خوش و حس بهتری به زندگی ادامه دهد . خوشحال شدم ، بقدری که انگار همان لحظه کسی با همان دستگاه اختراع شده می آید و مرا از شر خاطراتی که ازشان فرار میکنم خلاص می کند اما ...

اما وقتی بخش دوم جمله را بهتر خواندم وقتی به معنایش توجه کردم. قلبم لرزید...با نگاه دیگری به قضایا نگاه کردم. کودکی که در چاله ای میفتد و پایش زخم می شود دیگر هنگام عبور از آن مکان احتیاط می کند.

ما آدم ها با هر خاطره با هر درد یک آجر به بنای تجربیاتمان اضافه شده. اگر ما خاطره ای را پاک کنیم چگونه درسی که از آن خاطره گرفته ایم در یادمان بماند؟ هر خاطره ی تلخ ما را تغییر داده است.  خاطرات و گذشته مان مثل دست هایی خمیر وجودمان را ورزیده اند...

خاطرات ما هویت ما هستند، آدم بی هویت چطور زندگی کند؟ آدم باید که درد بکشد، باید که زخم ببیند، باید که برای اتفاق هایی گریه کند . پس بزرگ شدن چگونه است؟ مگر نه اینکه هربار زمین میخوردیم میگفتند: " اشکال ندارد بزرگ شدی"  آری بزرگ می شدیم چون  می آموختیم. آدمِ بی خاطره آدمِ ترسناکیست...

مراقب خاطراتتان باشید :)

  • شاهزاده شب

+ دنیا خیلی چرخید... خیلی چیزا عوض شد... خیلی چیزا پیش اومد...فکرشم نمی کردیم. 

- بد نشده که...خوب شده... اوضاع بهتر شده... نه؟

نگاهش کردم، چشماش همون بود، این چشما رو میشناختم. این چشما همون چشمایی بود که سه سال پیش دیده بودم . همون نگاهِ آشنا و همون حسِ خوب .  با این تفاوت که هر دو خیلی چیزا رو پشت سرگذاشته بودیم . 

+ آره خوب شده... خیلی خوب... :)

  • شاهزاده شب
گاهی تغییرِ بجا میتونه بازگشت به گذشتمون باشه. بازگشت نه به بی تجربگیِ قبلی ، بلکه  بازیابی حس ها و تفکرات خوبمون که طوفان ویرونش کرده. گاهی باید باورهامون که تخریب شدن و مایه ی زندگی و انگیزمون بودن رو دوباره از نو بسازیم. گاهی باید آشفتگی بعد از طوفان رو درست کنیم. سر و رومونو مرتب کنیم. لباسامونو اتو بکشیم. گرد و خاکو بتکونیم. نباید بذاریم اثراتش باقی بمونه، که هم دیگران آزار میبینن هم خودمون دیگه خودمونو دوست نخواهیم داشت... باید خودِ جدید باشیم همراه با همه ی چیزای خوبی که قبلا درونمون داشتیم و خراب شدن. نباید بذاریم زخم هامون روحمونو عوض کنه. سخته ،اما نباید بذاریم...

  • شاهزاده شب

گفته بودی که 23 عددی جادوییست. معنی حرفت را نمی دانستم تا اینکه که 23 سالگیم با همه ی فراز و نشیبَش آغاز شد. روزها را با "اعتماد به جهان" گذراندم ، با امیدها و آرزوها و باور به همه ی هستی... روزهایی که گاهی سیاه بود بدون هیچ نوری، گاهی غم بود و اشک و تاریکی. اما روزهای خوب هم طلوع کرد، روزهایی که بهار مهمان دلم شد و سرما آب شد. 23 سالگیم چالش صبر و احساس و مبارزه بود. تو خوب میدانی چه آشوب بازاری بود این جنگِ داخلیِ درونم، تو خوب میدانی همه ی بلاهای طبیعی را من با قلبم حس کردم، که یخ زدم ، سوختم، غرق شدم و زیر آواری از حرف ها ماندم.  تو خوب میدانی ، چرا که تو بودی آوارها را کنار زدی، آب شدی برای آتشم، گرما شدی برای زمستانم، قایق شدی برای نجاتم. 

به فاصله ی دو تولد نگاهی می اندازم، طبق عادت همه ساله ام. در همه جا، حتی در پنهانی ترین قسمت ، تویی. 23 عدد جادویی نیست خوب ِ من .  این جادوی حضور توست، این معجزه ی قلب خودت است. من ایمان میاورم به لبخندت ، به دست هایت که زیرگریبانِ مهربانیت نور می شود برای تاریکی زندگیم. 

اکنون من برای آغاز 24 سالگیم آماده ام. میدانی؟ 24 هم عددی جادوییست ، چون "تو" حاضری.... :)


+ هر پست با یه آهنگ نوشته میشه.... این پست با این نوشته شده

  • شاهزاده شب

اگر این تصور را داشته باشیم که دنیا یک صفحه ی دومینو و ما و تمام عناصر جهان- از اتم هایش تا کهکشانش-دومینوهای آن باشیم بیشتر مراقب اشتباهاتمان میشویم... هرحرکت نادرست ، هرکلام ناشایست ویرانی بزرگی را به همراه دارد ، با هر خطایی مسیر طولانی را نابود می سازیم..حتی اگر نبینیم و ندانیم و نفهمیم.... باورکنید ما تکه ای از این جهانیم. همه مان به هم متصلیم، مثل یک زنجیر نامریی، همه مان به همدیگر و به تمام هستی اثر میگذاریم. از نفس کشیدنمان گرفته تا کارهای بزرگتر. حواسمان باشد... 

  • شاهزاده شب

چقد بزرگ شدی!!!!!!!! مگه من چند ساله ندیدمت!!!

ذهن جستجوگرم سال ها رو شمرد... داد زدم: 7- 8 سال... شایدم از همون 14 سالگیم... بزرگ شدیم .

 خندیدم ولی تلخیش محسوس بود...

گفت : میبینی از دوچرخه به کجا رسیدیم؟

داد میزد تا صداش از بین طوفان سردی که هجوم می آورد بهم برسه. گفتم آره ولی من دوچرخمو میخوام... میخوام بازم برونم...

گفت: دیگه نمیشه... نمیذارن... باید به اینا عادت کنی ، بزرگ شدیم...

زل زدم به ماشینا، زل زدم به بزرگ شدنمون.... پدال گازو فشاردادم و رفتم ...

  • شاهزاده شب

میدانی آدم ها با یک هدف به دنیا می آیند، با یک بسته ای که تویش نامه ای هست که هدف اصلی را نوشته. توانایی ها و علایق مربوط به همان هدف در وجود او گذاشته شده، گاهی در طول زندگی قاصدکی از سوی جهان می آید و توی گوشمان پچ پچ می کند تا یادمان نرود برای چه آمدیم و مسیرمان را گم نکنیم. گاهی اما این نشانه ها ، این قاصدک ها را نمیبینیم و اشتباه میرویم و به ناکجا آباد میرسیم...و همیشه حس می کنیم چیزی کم است چیزی سرجای خودش نیست. گاهی نیز این نشانه ها را دنبال می کنیم. خودمان را همگام با جهان هستی  می کنیم در مسیر درست وجودمان ! و به جاهایی قدم میگذاریم که فکرش را هم نمی کردیم. کسانی را می بینیم که در خیال هم نمیشد! 

جهان بازی عجیبی دارد، در طول این بازی و رسیدن به مقصد بارها درس میدهد بارها امتحان میگیرد بارها هم تشویق می کند...

گاهی هم ممکن است "نشانه"  آدمی باشد با نگرش و رویای یکسان، با مسیری که جهان برای هر دو رقم زده. و قصه ی زندگی این دو را طوری طراحی کند که در غیرممکن ترین حالت از نقاط مختلف این کره خاکی همدیگر را بیابند...

قاصدک های زندگیمان را دریابیم و نشانه ها را جستجو کنیم.



* امروز روزیست که جهان، سال های سال پیش، هم مسیرِ مرا راهی زمین کرد.... بودنت مبارک :)




  • شاهزاده شب

من با این آهنگ خندیدم، گریه کردم، مردم و زنده شدم....

 
هندزفری بذارین ،چشماتونو ببندین و گوش کنین
 
 
 
  • شاهزاده شب

هوا آلوده می شود و نفس کشیدن سخت می شود

ریه هایمان می سوزد و گلویمان را گویی چنگ می زنند، هزار و یک عنصر تنفس می کنیم و قلبمان آسیب میبیند و چشم هایمان سرخ می شود. جسممان تحلیل می رود.

اما... اما کاش کمی، فقط کمی حواسمان به تنفس هوای آلوده ی روحمان بود... که مراقب باشیم دودِ سیاهِ دروغ و حسادت و گناه قلبمان را پر نکند . مراقب باشیم روحمان تحلیل نرود...

راستی، کیفیت هوای روحمان روی چه عددی هست ؟ 

  • شاهزاده شب

گفتم که بدون عشق نمی توان زندگی کرد، گفتم که وقتی نور عشق در درون قلبت جاری نباشد و دلت برای چیزی نلرزد ، دنیا گرما کم دارد و سرد است و خاموش . آدم مگر چقدر می تواند دوام بیاورد در برهوت ِ سرما؟ آدم مگر چقدر می تواند "ها" کند دستانش را ، دلش را ؟ آدم مگر چقدر می تواند خودش را گرم نگه دارد؟ یک جایی کم می آورد، یک جایی سوز ِ تنهایی فشار می آورد و زانو میزند، من از آن عشق ها حرف نمیزنم که بودنش از نبودنش هم بدتر است . من از آن عشق هایی نمی گویم که بودنش آدم را از زندگی سیر می کند و گَس است و تلخ و تاریک! که نورشان مثل نور لامپ است. مصنوعی و کاذب . مدتی سرگرم می کند و سرانجام می سوزد و تو میمانی و بدبینی به حسی که نامش را عشق میپنداشتی!

عشق باید آفتاب باشد جان ِ من! عشق باید بتابد و آب کند یخِ تنهایی را. عشق باید در همه ی وجودت جاری شود. عاشق که نه... خودِ عشق باشی. عشق را لمس کنی، بچشی، مزه مزه کنی و بگذاری شیرینی اش تا اعماق روحت برود . من از همان عشقی می گویم که از آن آفریده شدیم ، از همانی که قلبمان را شعله ور ساخت، نیرومند کرد، همان عشقی که امید داد و ایمان . که فرشتگان شعله اش را دیدند و زانو زدند، که شیطان ترسید و رانده شد. از همان عشقی که خدا ساخت و برایش لبخند زد و گفت آفرین !

 ما از عشق زاده شده ایم ، روحِ عشق در ما دمیده شده، باید که عشق باشیم ، باید که عشق را جاری سازیم در جهان، باید که عشق بورزیم و آب باشیم برای سبز شدن و سبز ماندنِ روحِ حیاتِ هستی.  باید که عشق را بپاشیم به در و دیوار دنیا ، باید که عشق بکاریم توی قلب آدم ها،  بدون عشق نمی توان زندگی کرد... بدون عشق جهان میمیرد.... باید که عشق باشیم....


با صدای خودم :)

  • شاهزاده شب

.::AvA::.