قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح
گاهی تغییرِ بجا میتونه بازگشت به گذشتمون باشه. بازگشت نه به بی تجربگیِ قبلی ، بلکه  بازیابی حس ها و تفکرات خوبمون که طوفان ویرونش کرده. گاهی باید باورهامون که تخریب شدن و مایه ی زندگی و انگیزمون بودن رو دوباره از نو بسازیم. گاهی باید آشفتگی بعد از طوفان رو درست کنیم. سر و رومونو مرتب کنیم. لباسامونو اتو بکشیم. گرد و خاکو بتکونیم. نباید بذاریم اثراتش باقی بمونه، که هم دیگران آزار میبینن هم خودمون دیگه خودمونو دوست نخواهیم داشت... باید خودِ جدید باشیم همراه با همه ی چیزای خوبی که قبلا درونمون داشتیم و خراب شدن. نباید بذاریم زخم هامون روحمونو عوض کنه. سخته ،اما نباید بذاریم...

  • شاهزاده شب

گفته بودی که 23 عددی جادوییست. معنی حرفت را نمی دانستم تا اینکه که 23 سالگیم با همه ی فراز و نشیبَش آغاز شد. روزها را با "اعتماد به جهان" گذراندم ، با امیدها و آرزوها و باور به همه ی هستی... روزهایی که گاهی سیاه بود بدون هیچ نوری، گاهی غم بود و اشک و تاریکی. اما روزهای خوب هم طلوع کرد، روزهایی که بهار مهمان دلم شد و سرما آب شد. 23 سالگیم چالش صبر و احساس و مبارزه بود. تو خوب میدانی چه آشوب بازاری بود این جنگِ داخلیِ درونم، تو خوب میدانی همه ی بلاهای طبیعی را من با قلبم حس کردم، که یخ زدم ، سوختم، غرق شدم و زیر آواری از حرف ها ماندم.  تو خوب میدانی ، چرا که تو بودی آوارها را کنار زدی، آب شدی برای آتشم، گرما شدی برای زمستانم، قایق شدی برای نجاتم. 

به فاصله ی دو تولد نگاهی می اندازم، طبق عادت همه ساله ام. در همه جا، حتی در پنهانی ترین قسمت ، تویی. 23 عدد جادویی نیست خوب ِ من .  این جادوی حضور توست، این معجزه ی قلب خودت است. من ایمان میاورم به لبخندت ، به دست هایت که زیرگریبانِ مهربانیت نور می شود برای تاریکی زندگیم. 

اکنون من برای آغاز 24 سالگیم آماده ام. میدانی؟ 24 هم عددی جادوییست ، چون "تو" حاضری.... :)


+ هر پست با یه آهنگ نوشته میشه.... این پست با این نوشته شده

  • شاهزاده شب

اگر این تصور را داشته باشیم که دنیا یک صفحه ی دومینو و ما و تمام عناصر جهان- از اتم هایش تا کهکشانش-دومینوهای آن باشیم بیشتر مراقب اشتباهاتمان میشویم... هرحرکت نادرست ، هرکلام ناشایست ویرانی بزرگی را به همراه دارد ، با هر خطایی مسیر طولانی را نابود می سازیم..حتی اگر نبینیم و ندانیم و نفهمیم.... باورکنید ما تکه ای از این جهانیم. همه مان به هم متصلیم، مثل یک زنجیر نامریی، همه مان به همدیگر و به تمام هستی اثر میگذاریم. از نفس کشیدنمان گرفته تا کارهای بزرگتر. حواسمان باشد... 

  • شاهزاده شب

چقد بزرگ شدی!!!!!!!! مگه من چند ساله ندیدمت!!!

ذهن جستجوگرم سال ها رو شمرد... داد زدم: 7- 8 سال... شایدم از همون 14 سالگیم... بزرگ شدیم .

 خندیدم ولی تلخیش محسوس بود...

گفت : میبینی از دوچرخه به کجا رسیدیم؟

داد میزد تا صداش از بین طوفان سردی که هجوم می آورد بهم برسه. گفتم آره ولی من دوچرخمو میخوام... میخوام بازم برونم...

گفت: دیگه نمیشه... نمیذارن... باید به اینا عادت کنی ، بزرگ شدیم...

زل زدم به ماشینا، زل زدم به بزرگ شدنمون.... پدال گازو فشاردادم و رفتم ...

  • شاهزاده شب

میدانی آدم ها با یک هدف به دنیا می آیند، با یک بسته ای که تویش نامه ای هست که هدف اصلی را نوشته. توانایی ها و علایق مربوط به همان هدف در وجود او گذاشته شده، گاهی در طول زندگی قاصدکی از سوی جهان می آید و توی گوشمان پچ پچ می کند تا یادمان نرود برای چه آمدیم و مسیرمان را گم نکنیم. گاهی اما این نشانه ها ، این قاصدک ها را نمیبینیم و اشتباه میرویم و به ناکجا آباد میرسیم...و همیشه حس می کنیم چیزی کم است چیزی سرجای خودش نیست. گاهی نیز این نشانه ها را دنبال می کنیم. خودمان را همگام با جهان هستی  می کنیم در مسیر درست وجودمان ! و به جاهایی قدم میگذاریم که فکرش را هم نمی کردیم. کسانی را می بینیم که در خیال هم نمیشد! 

جهان بازی عجیبی دارد، در طول این بازی و رسیدن به مقصد بارها درس میدهد بارها امتحان میگیرد بارها هم تشویق می کند...

گاهی هم ممکن است "نشانه"  آدمی باشد با نگرش و رویای یکسان، با مسیری که جهان برای هر دو رقم زده. و قصه ی زندگی این دو را طوری طراحی کند که در غیرممکن ترین حالت از نقاط مختلف این کره خاکی همدیگر را بیابند...

قاصدک های زندگیمان را دریابیم و نشانه ها را جستجو کنیم.



* امروز روزیست که جهان، سال های سال پیش، هم مسیرِ مرا راهی زمین کرد.... بودنت مبارک :)




  • شاهزاده شب

من با این آهنگ خندیدم، گریه کردم، مردم و زنده شدم....

 
هندزفری بذارین ،چشماتونو ببندین و گوش کنین
 
 
 
  • شاهزاده شب

هوا آلوده می شود و نفس کشیدن سخت می شود

ریه هایمان می سوزد و گلویمان را گویی چنگ می زنند، هزار و یک عنصر تنفس می کنیم و قلبمان آسیب میبیند و چشم هایمان سرخ می شود. جسممان تحلیل می رود.

اما... اما کاش کمی، فقط کمی حواسمان به تنفس هوای آلوده ی روحمان بود... که مراقب باشیم دودِ سیاهِ دروغ و حسادت و گناه قلبمان را پر نکند . مراقب باشیم روحمان تحلیل نرود...

راستی، کیفیت هوای روحمان روی چه عددی هست ؟ 

  • شاهزاده شب

گفتم که بدون عشق نمی توان زندگی کرد، گفتم که وقتی نور عشق در درون قلبت جاری نباشد و دلت برای چیزی نلرزد ، دنیا گرما کم دارد و سرد است و خاموش . آدم مگر چقدر می تواند دوام بیاورد در برهوت ِ سرما؟ آدم مگر چقدر می تواند "ها" کند دستانش را ، دلش را ؟ آدم مگر چقدر می تواند خودش را گرم نگه دارد؟ یک جایی کم می آورد، یک جایی سوز ِ تنهایی فشار می آورد و زانو میزند، من از آن عشق ها حرف نمیزنم که بودنش از نبودنش هم بدتر است . من از آن عشق هایی نمی گویم که بودنش آدم را از زندگی سیر می کند و گَس است و تلخ و تاریک! که نورشان مثل نور لامپ است. مصنوعی و کاذب . مدتی سرگرم می کند و سرانجام می سوزد و تو میمانی و بدبینی به حسی که نامش را عشق میپنداشتی!

عشق باید آفتاب باشد جان ِ من! عشق باید بتابد و آب کند یخِ تنهایی را. عشق باید در همه ی وجودت جاری شود. عاشق که نه... خودِ عشق باشی. عشق را لمس کنی، بچشی، مزه مزه کنی و بگذاری شیرینی اش تا اعماق روحت برود . من از همان عشقی می گویم که از آن آفریده شدیم ، از همانی که قلبمان را شعله ور ساخت، نیرومند کرد، همان عشقی که امید داد و ایمان . که فرشتگان شعله اش را دیدند و زانو زدند، که شیطان ترسید و رانده شد. از همان عشقی که خدا ساخت و برایش لبخند زد و گفت آفرین !

 ما از عشق زاده شده ایم ، روحِ عشق در ما دمیده شده، باید که عشق باشیم ، باید که عشق را جاری سازیم در جهان، باید که عشق بورزیم و آب باشیم برای سبز شدن و سبز ماندنِ روحِ حیاتِ هستی.  باید که عشق را بپاشیم به در و دیوار دنیا ، باید که عشق بکاریم توی قلب آدم ها،  بدون عشق نمی توان زندگی کرد... بدون عشق جهان میمیرد.... باید که عشق باشیم....


با صدای خودم :)

  • شاهزاده شب
باد وزید، تند هم وزید، از آن بادهایی که کافیست دستانت را رها کنی تا تو را هرکجا میخواهد ببرد
باد وزید، شاید هم طوفان. هوا راه می رفت، می دوید، می پرید، می رقصید. یکی را می بوسید یکی را گاز می گرفت، یکی را بغل می کرد و یکی دیگر را هل میداد. گاهی هم تنه می زد و نیشگون می گرفت. ماموریت داشت ! انگار آمده بود چیزی در ِگوش آدم ها بگوید،انگار آمده بود چیزی را یادآور شود... هر کسی امروز پیغامی دریافت کرد. پیام هرکس یک راز است . بادها حامل کلماتند از مادرِ طبیعت. بادها نماد قدرتند، سنگ ها را جابجا می کنند، دیوارها را در هم می ریزند و  دریاها را طغیان می کنند، رهایی قدرت می آورد، در بندِ زمین نبودن روح را تنومند می کند. بادها قوی بودن، قوی ماندن و قوی ادامه دادن را یاد می دهند. روحِ قدرتمند جادو می کند و قلب پر می شود از انرژی های پاک. برای نیرومند شدن ِ روحمان بوزیم، رها شویم....مثلِ باد!

  • شاهزاده شب
من پاییز رو زیاد بلد نیستم، پاییز ما یک ماه بیشتر نبود و مهر که از نیمه میگذشت آسمون سفید و سفیدتر می شد و به انتهای مهر که می رسید زمین رو در سفید بودنش شریک می کرد. من پاییز رو زیاد بلد نیستم اما تا دلت بخواد زمستون رو از برم! من از میون برف زاده شدم و نصف سال رو با یک سفیدِ محض گذروندم با بارشِ خدا! اولین برف ِ پاییزی که میباره چشمامون می درخشه و قلبامون به وجد میاد. هیچوقت برامون تکراری نشد این برف باریدن های پی در پی... 
پاییزه و من دورم، و اینجا پاییزش زرده نه سفید و چشمای من عادت نداره به این رنگ ها، نگاهم به آسمونه و در محال ترین حالت ممکن امید دارم اینجا هم سفید شه. بعدِ چندین سال این اولین باری بود اولین برف پاییزی رو نبودم تا با ذوق عکسشو بگیرم و نشون بقیه بدم، تا با ذوق بذارم تو شبکه های اجتماعی . اینبار من اینورِ خط بودم و یه تماشاگر و حال ِ منو فقط خودم میفهمم...

  • شاهزاده شب

.::AvA::.