قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

میدانی آدم ها با یک هدف به دنیا می آیند، با یک بسته ای که تویش نامه ای هست که هدف اصلی را نوشته. توانایی ها و علایق مربوط به همان هدف در وجود او گذاشته شده، گاهی در طول زندگی قاصدکی از سوی جهان می آید و توی گوشمان پچ پچ می کند تا یادمان نرود برای چه آمدیم و مسیرمان را گم نکنیم. گاهی اما این نشانه ها ، این قاصدک ها را نمیبینیم و اشتباه میرویم و به ناکجا آباد میرسیم...و همیشه حس می کنیم چیزی کم است چیزی سرجای خودش نیست. گاهی نیز این نشانه ها را دنبال می کنیم. خودمان را همگام با جهان هستی  می کنیم در مسیر درست وجودمان ! و به جاهایی قدم میگذاریم که فکرش را هم نمی کردیم. کسانی را می بینیم که در خیال هم نمیشد! 

جهان بازی عجیبی دارد، در طول این بازی و رسیدن به مقصد بارها درس میدهد بارها امتحان میگیرد بارها هم تشویق می کند...

گاهی هم ممکن است "نشانه"  آدمی باشد با نگرش و رویای یکسان، با مسیری که جهان برای هر دو رقم زده. و قصه ی زندگی این دو را طوری طراحی کند که در غیرممکن ترین حالت از نقاط مختلف این کره خاکی همدیگر را بیابند...

قاصدک های زندگیمان را دریابیم و نشانه ها را جستجو کنیم.



* امروز روزیست که جهان، سال های سال پیش، هم مسیرِ مرا راهی زمین کرد.... بودنت مبارک :)




  • شاهزاده شب

من با این آهنگ خندیدم، گریه کردم، مردم و زنده شدم....

 
هندزفری بذارین ،چشماتونو ببندین و گوش کنین
 
 
 
  • شاهزاده شب

هوا آلوده می شود و نفس کشیدن سخت می شود

ریه هایمان می سوزد و گلویمان را گویی چنگ می زنند، هزار و یک عنصر تنفس می کنیم و قلبمان آسیب میبیند و چشم هایمان سرخ می شود. جسممان تحلیل می رود.

اما... اما کاش کمی، فقط کمی حواسمان به تنفس هوای آلوده ی روحمان بود... که مراقب باشیم دودِ سیاهِ دروغ و حسادت و گناه قلبمان را پر نکند . مراقب باشیم روحمان تحلیل نرود...

راستی، کیفیت هوای روحمان روی چه عددی هست ؟ 

  • شاهزاده شب

گفتم که بدون عشق نمی توان زندگی کرد، گفتم که وقتی نور عشق در درون قلبت جاری نباشد و دلت برای چیزی نلرزد ، دنیا گرما کم دارد و سرد است و خاموش . آدم مگر چقدر می تواند دوام بیاورد در برهوت ِ سرما؟ آدم مگر چقدر می تواند "ها" کند دستانش را ، دلش را ؟ آدم مگر چقدر می تواند خودش را گرم نگه دارد؟ یک جایی کم می آورد، یک جایی سوز ِ تنهایی فشار می آورد و زانو میزند، من از آن عشق ها حرف نمیزنم که بودنش از نبودنش هم بدتر است . من از آن عشق هایی نمی گویم که بودنش آدم را از زندگی سیر می کند و گَس است و تلخ و تاریک! که نورشان مثل نور لامپ است. مصنوعی و کاذب . مدتی سرگرم می کند و سرانجام می سوزد و تو میمانی و بدبینی به حسی که نامش را عشق میپنداشتی!

عشق باید آفتاب باشد جان ِ من! عشق باید بتابد و آب کند یخِ تنهایی را. عشق باید در همه ی وجودت جاری شود. عاشق که نه... خودِ عشق باشی. عشق را لمس کنی، بچشی، مزه مزه کنی و بگذاری شیرینی اش تا اعماق روحت برود . من از همان عشقی می گویم که از آن آفریده شدیم ، از همانی که قلبمان را شعله ور ساخت، نیرومند کرد، همان عشقی که امید داد و ایمان . که فرشتگان شعله اش را دیدند و زانو زدند، که شیطان ترسید و رانده شد. از همان عشقی که خدا ساخت و برایش لبخند زد و گفت آفرین !

 ما از عشق زاده شده ایم ، روحِ عشق در ما دمیده شده، باید که عشق باشیم ، باید که عشق را جاری سازیم در جهان، باید که عشق بورزیم و آب باشیم برای سبز شدن و سبز ماندنِ روحِ حیاتِ هستی.  باید که عشق را بپاشیم به در و دیوار دنیا ، باید که عشق بکاریم توی قلب آدم ها،  بدون عشق نمی توان زندگی کرد... بدون عشق جهان میمیرد.... باید که عشق باشیم....


با صدای خودم :)

  • شاهزاده شب
باد وزید، تند هم وزید، از آن بادهایی که کافیست دستانت را رها کنی تا تو را هرکجا میخواهد ببرد
باد وزید، شاید هم طوفان. هوا راه می رفت، می دوید، می پرید، می رقصید. یکی را می بوسید یکی را گاز می گرفت، یکی را بغل می کرد و یکی دیگر را هل میداد. گاهی هم تنه می زد و نیشگون می گرفت. ماموریت داشت ! انگار آمده بود چیزی در ِگوش آدم ها بگوید،انگار آمده بود چیزی را یادآور شود... هر کسی امروز پیغامی دریافت کرد. پیام هرکس یک راز است . بادها حامل کلماتند از مادرِ طبیعت. بادها نماد قدرتند، سنگ ها را جابجا می کنند، دیوارها را در هم می ریزند و  دریاها را طغیان می کنند، رهایی قدرت می آورد، در بندِ زمین نبودن روح را تنومند می کند. بادها قوی بودن، قوی ماندن و قوی ادامه دادن را یاد می دهند. روحِ قدرتمند جادو می کند و قلب پر می شود از انرژی های پاک. برای نیرومند شدن ِ روحمان بوزیم، رها شویم....مثلِ باد!

  • شاهزاده شب
من پاییز رو زیاد بلد نیستم، پاییز ما یک ماه بیشتر نبود و مهر که از نیمه میگذشت آسمون سفید و سفیدتر می شد و به انتهای مهر که می رسید زمین رو در سفید بودنش شریک می کرد. من پاییز رو زیاد بلد نیستم اما تا دلت بخواد زمستون رو از برم! من از میون برف زاده شدم و نصف سال رو با یک سفیدِ محض گذروندم با بارشِ خدا! اولین برف ِ پاییزی که میباره چشمامون می درخشه و قلبامون به وجد میاد. هیچوقت برامون تکراری نشد این برف باریدن های پی در پی... 
پاییزه و من دورم، و اینجا پاییزش زرده نه سفید و چشمای من عادت نداره به این رنگ ها، نگاهم به آسمونه و در محال ترین حالت ممکن امید دارم اینجا هم سفید شه. بعدِ چندین سال این اولین باری بود اولین برف پاییزی رو نبودم تا با ذوق عکسشو بگیرم و نشون بقیه بدم، تا با ذوق بذارم تو شبکه های اجتماعی . اینبار من اینورِ خط بودم و یه تماشاگر و حال ِ منو فقط خودم میفهمم...

  • شاهزاده شب

می دانی؟ من هیچ چیز نمیدیدم، همه جا تاریک بود. همه جا بوی نم میداد و رطوبت . همه جا سیاه بود و تا چشم کار میکرد زندان بود و قفس! زیر بار فشارها له میشدم، دنیا برایم چیزی جز حبس نبود.  اما...

من باور داشتم! به دنیای دیگر به روزی خوب به اینکه همه جا بلاخره روشن خواهد شد، به اینکه مگر می شود من آفریده شده باشم تا فقط سیاهی ببینم و حتی توان تکان خوردن نداشته باشم؟ من باور داشتم به نور به یک اتفاق ِ خوب! عزیزِ جانم من و تو هیچ فرقی با هم نداریم، اساسِ خلقت یکیست و برپایه ی باور! باور است که ایمان را قدرت میبخشد، باور است که امید را به دنبال دارد. امید بدون باور محال است. باور هواست و امید نفس! باور که باشد تو قدرت تکان دادن کوه را هم داری! من باور داشتم و امید .  باور مرا سبز کرد و به بالا رساند، به آنسوی تاریکی و من آبی را دیدم و آفتاب زنده کرد تن خسته ام را. بزرگ شدم و دنیا دیگر قفس نبود، دنیا پرواز بود حتی برای من ِ همیشه ریشه در خاک! من از باور جوانه زدم با امید رشد کردم و با عشق ادامه خواهم داد . دنیا اگر زمانی تاریک شد اگر دست هایت بسته شدند و امید خواست سوسو بزند و رو به خاموشی گراید باورت را تکان بده و بدان که وقت جوانه زدنت است. ایمان بیاور به دنیایی که گُل دارد و خورشید ....

  • شاهزاده شب

من تو را دیده بودم، چشم هایت را دیده بودم. صدایت را نفس کشیده بودم. من حضورت را حفظ بودم . میشمناختمت از همان وقتی که بودی ، همان وقتی که روحم روحت را شناخت و خواب ها را فتح کرد ، من دست هایت را لمس کرده بودم حتی اگر در این بُعد نباشد. من از زمین حرف نمیزنم ، از آن سوی رازها سخن می گویم همانجا که زندگی طور دیگری در جریان است . آن جا بود که روحمان جاری شد و ما برای ابد برای هم بودیم. من دیده بودمت، خنده هایت آشناست و راز چشم هایت را فقط من بلدم. قلبت را میخوانم . یادت هست؟ خودت خواندنش را یادم دادی در همانجایی که زمین نیست. تو رویای حقیقی ِ منی....

 دست هایت را گرفتم و جهان را عبور کردیم ، من با تو داستان ها ساختم و هر خواب شد یک کتاب ِقطور از اتفاقاتی که زمینی نیست. من نامت را از فرشته ی عدالت گرفتم، از نم نم باران که میبارد و سبز می کند این کویر خسته را، که جهان عدالت کم دارد و قلب تو گواهِ این نیازاست. من با تو جاده ها پیموده ام و راه ها ساخته ام که درجایی آنسوی پرچینِ ذهنمان پنهان شده. جهان نقشه ی مسیرمان را در رویاهایمان گنجاند و خرده های نان را روی جاده گذاشت تا دنبال کنیم و خانه ی حقیقت را بیابیم! حال تو تعبیرشدی، تعبیر ِ یک رویای بیست و چند ساله! یقینا این یک معجزه ست....


* دژاوو
  • شاهزاده شب

دنیا دنیا برایت سیب چیدم و هر روز به سمتت گرفتم تا یکی برداری و طعم بهشت را مزه کنی. بهشتی که برایت وعده دادم که همه ش باغ و تجری مِن تحتِ الانهار نیست، بهشت من همان سیبی است که عطرش دوستی به دنبال دارد  و طعمش انسانیت، سبد سبد سیب از بهشتم میچینم و به سمتت میگیرم ، میدانی که این سیب ها فرق دارند گاز که میزنی روحت رها می شود، سیب های بهشتی ام از دانه های مهربانی رشد کرده اند، همین سیب بود که وسوسه ت کرد همین سیب بود که عطرش مدهوشت کرد و چیدی و خوردی و من تو را ساکن زمین کردم که سیب بچینی و سیب ببخشی ، که بهشت را یاد دهی . که دنیا پر از عطر سیب شود. تو اما  یادت نرود بوی آن سیب را،  یادت نرود آن سیب چه ها داشت که قولت را شکستی، یادت است؟ بوی انسانیت میداد . بوی روح پاک را میداد. حالا تو را راهی این کره خاکی کردم که بیاد بیاوری ، بیاد بیاوری میان این همه بوها و رنگ های قلابی ، عطر واقعیه سیب را، پیدا کنی و چشم هایت باغ سیب شود، هر روز با دست هایم سیبی از شاخه ی نور میچینم و برایت میدهم، با قلبت ببین و بردار تا بهشت شود.  بهشت که همه ش سبز و آبی و رود و درخت نیست. بهشت رنگ قلب هاییست که بلدند سیب بچینند، بلدند دانه ی لبخند روی لب ها بکارند. بهشت جاییست که اهالی اش جای دل، سیب دارند.


+ بچسبد به این پست
  • شاهزاده شب

میدونی که چه روزایی بود، میدونی سخت بود و سرد وتاریک، اما تو امید دادی و قدرت که بجنگم و برم جلو،  گرمی حضورت رو تو تک تک لحظات دیدم، برای هزارمین بار معجزه ت رو نشون دادی وقتی رتبه دو رقمی ارشدم رو دیدم، دیدی که چقد مبهوت شدم از این همه توجهت. و حالا شدم دانشجوی دانشگاه ِِ تهران :) خداجون مرسی ازت 

پیش به سوی فصل ِِ جدید ِِ زندگی...

  • شاهزاده شب

.::AvA::.