قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

بیدار شدن، صدای نفس هاشونو میشونم ، دارن با هم حال و احوال میکنن و از خوابایی که دیدن برای هم تعریف می کنن . یکم آب میخورن و بعدش با نزدیکترین ستاره ی زمین حرف میزنن و ازش میپرسن این مدت که نبودن چه اتفاقایی افتاده دور و برشون.  کلی حرف برای گفتن دارن، زمین هم بهشون ملحق شده و داره گوش میکنه و گاهیم یه چیز بامزه میپرونه ، خودشونو تکون میدن و قلنج میشکونن، باد هم کمکشون میکنه ، انقد خواب بودن که سر شدن و دارن کم کم به خودشون میان، خوشحالن، با اینکه زندگی گاهی باهاشون بی رحم بوده ، گاهی موجودات دوپا بهشون زخم زدن و حتی عزیزاشونو نابود کردن ولی بازم از اینکه چشماشونو باز میکنن پر از شعف هستن، اونا رسالتشونو بلدن، نفس میدن و زندگی. هرچقدر که اون موجودات نفسشونو بِبُرَن ، امیدشونو از دست نمیدن . خوب میدونن برای دلیلی آفریده شدن و زندگی هرچقدرم ناملایم باشه کم نمیارن .  

بیدار شدن،صدای نفس هاشونو میشنوم، به زودی همه جا سبز میشه و صدای شاخه هاشون میپیچه رو زمین...

  • شاهزاده شب

نمیدونم اسمش چی بود، شاید اصغر شایدم یچیز دیگه!  حتی نمیتونم بگم 80 سالش بود ، چون چشماش و لبخندش به 18 ساله ها میخورد. زنی که با عصا وایستاده بود جلوی در ، بهش میخورد اسمش تو مایه های نازخاتون باشه . اصغرآقا تندی رفت حیاط و یه صندلی آورد گذاشت جلوی در و نازخاتون رفت نشست و با نگاه عمیقش زل زد بهش . اصغرآقای قصه ی ما یه دوچرخه از این مدل جدیدا داشت، با ذوق نشست رو دوچرخه و هی جلوی نازخاتون دور زد، لبخندش دور نمیشد. نازخاتونم داشت نگاش میکرد و  برای مرد زندگیش عاشقانه هاشو زمزمه میکرد ، انگار هردوشون 18 سالشون بود و روز اول عاشقیشون . 

نازخاتون لباسای پرزرق و برق و اعیونی نداشت، اصغرآقا هم به کت بلند تنش بود ولی من با دیدن اونا یاد قصه های پریان افتادم که بچگیام میخوندم، یاد راپونزل و سیندرلا و بِل.... یاد عشقی که فقط تو کتابا خونده بودم.

  • شاهزاده شب
برای عشق که نباید روز و ساعت و دقیقه مشخص کرد، عشق فراتر از بعد زمان است، عشق روح است، مگر نه اینکه روح مقید به هیچ فضا و مکانی نیست؟ عشق در قلب همه مان و در ورای اندیشه مان نهفته است ، فقط باید حسش کنیم و جاری شویم و غرق شویم در آن، که دنیا بدون عشق زمینِ بی آفتاب است...
  • شاهزاده شب

آخرین روزهای ۲۴ سالگیم با تو رقم خورد، تو هدیه ی خدا بودی ، آمدی تا عدد ۲۴ را برایم به یاد ماندنی کنی، جادوی حضورت سبز کرد همه ی لحظاتم را. ۴ سال و ۱۴ روز پس از تو من به زمین گام نهادم، تو که نمیدانی این ۴ سال و ۱۴ روز در آنسوی خلفت بر من چه گذشت بی تو.
هر روز بی تابت بودم و هر روز چشم انتظار دیدنت. فقط خدا میداند چه غوغایی به راه انداحته بودم ، تو تکه ای از وجودم بودی، من بی تو خودم هم نبودم جانم . خدا اما کار بی حساب که نمیکند، میداند، من نمیدانستم.
بدر بود، اصلا بخاطر همین است که هنوزم که هنوز است ماه که قرص می شود از خود بی خود می شوم . توان انتطارم نبود ، ماه واسطه شد و خدا قبول کرد. ماه واسطه شد و من پیش از موعد مقرر زمینی شدم.
زمین آمدم و یادم رفت... زمین آمدم و خاطراتی که در آنسو داشتیم شد رویاهایم. شد خواب هایم . و من سراسر زندگیم به دنبال تو بودم بی آنکه بدانم تو کیستی. ولی باید زمانش میرسید، مگر نه اینکه هر میوه ای در فصل خودش میرسد؟  و اکنون امروز که یک چهارم قرن از زندگیم را میگذرانم دستانم در دستانت است ... اکنون یکی هستیم...

  • شاهزاده شب

مامان از همون اول بهم یاد داد هیچوقت نگم "چرا" میگفت خدا قهرش میگیره و همینطور بلاها میریزه رو سرت. منم از همون اول نگفتم چرا

هیچوقت به خودم اجازه ندادم بگم "خدایا چرا" مامان راست میگفت، به چشم، خیلیا رو دیدم با چرا گفتناشون اوضاعشون بدتر شد .  هیچوقت خدا رو مقصر ندونستم، من ایمان دارم خدا نمیخواد بنده هاش غصه بخورن ، ایمان دارم خدا نمیخواد اذیتشون کنه، همیشه میخواد بهترینا رو بهمون بده. اینکه گاهی خلاف این برامون اتفاق افتاده از این بوده که ما درک نکردیم و نتونستیم درست استفاده کنیم. نتونستیم نشونه هاشو بخونیم .

وقتی میفتم تو چاله، وقتی همه ی چراغای جهان خاموش میشه و من حتی دستامم نمیبینم و ظلمات هجوم میاره تو دلم، و لب پرتگاه وایمیستم. بازم همونجا نمیگم "خدایا چرا اینطور شد" میگم خدایا تقصیر خودم بود، کمکم کن بتونم چراغو روشن کنم و ببینم و همین جمله معجزه کرده... 



اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعِینُ


  • شاهزاده شب
دستمو میذارم رو کیبورد و  هی دو سطر مینویسم و پاک میکنم، نه که خوب نباشنا، نه! نمیدونم چطور توصیف کنم حسمو ، چطور بگم چقد خوشحالم که هستی، که پا گذاشتی به این جهان ، تویی که تعبیر رویاهام بودی . تویی که با اومدنت نشون دادی "خوب" بودن یعنی چی . تو تکه ای از من هستی که سال ها گمش کرده بودم و حالا با تو کامل شدم.  گِل هر دومون داخل یه ظرف بود ، ما از یه چشمه جاری شدیم، ما با هم یکی هستیم... 
روز تولد تو قطعا رو تولد منم هست. پس تولدمون مبارک :)
  • شاهزاده شب

شاید خدا

همان آسمان باشد 

و ماه هم، لبخندش

که گه گاه غنچه می شود و بوسه می فرستد به آدمیان...

  • شاهزاده شب

همه ی رفتنی ها که بد نیست

گاهی می رویم که بیاییم

گاهی می رویم که بمانیم

گاهی شاید از جایی رفتن ، به جایی آمدن باشد

گاهی رفتن، خودِ آمدن است !

مثلا تو از خانه ات میروی

و به آغوش من می آیی...


  • شاهزاده شب

که لبخندت

سرآغاز جنگ جهانی سوم است

در قلبم

  • شاهزاده شب
کسی چه میداند

شاید درختان

روحِ آدمیانِ دفن شده در زمین باشند

و درختِ پیرِ حیاط

جدِجدِجدِ من ...
  • شاهزاده شب

.::AvA::.