قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

سلام سلام :)

اگر تو این مدت موندین خونه و دلتون میخواد یچیز مفید یاد بگیرین. مثل زبان انگلیسی. یا اگه میترسین برین کلاسای حضوری شرکت کنین تو این شرایط. من کلاس زبان آنلاین گذاشتم با پلتفرم ادوبی کانکت با قیمت بسیار مناسب. متناسب با سطح خود شما!

اگر مایلین بهم کامنت بدین تا شرایطو بگم بهتون :)


+ دوستان یه رزومه کوچولو از خودم بگم اینه که من سابقه تدریس تو چند تا آموزشگاه رو دارم و خودم مسیر زبان خوندن رو رفتم و رسیدم به مدرک آیلتس. حالا میخوام برخلاف خیلی از آموزشگاها که الکی کش میدن، زبان رو طوری یاد بدم که تو مدت کم تسلط کافی پیدا کنین :)

+ خوشحال میشم به دوستاتونم بگین

  • شاهزاده شب

خورشید که غروب می کند یعنی چیزی نمانده که بیاید. در را باز کند و با یک لبخند بزرگ بگوید سلام. در دستهایش نان باشد و کیف چرمی کوچکش. دست هایش را بشوید و بیاید آشپزخانه و کمک کند. شام بخوریم و  روزمان را برای هم تعریف کنیم. بعد بنشینیم روی مبل و یک قسمت  از سریالی که تازه شروع کردیم را همراه با چای دارچین و هل و گلاب ببینیم. بعد برایش کتاب بخوانم و او هی بگوید چقد خوب میخوانی و من قند در دلم آب شود :)


+برای چالش رادیوبلاگیها نوشته شده و دلم میخواد همه بنویسین چون این روزا نیاز داریم به خوندن این کلمات :)

  • شاهزاده شب


اینجا خانه ی ماست. اینجا جاییست که هر شب روبرویش می نشینیم و یک قسمت از یکی از سریال های منتخبمان را نگاه میکنیم. اینجا جاییست که محسن هر هفته گلدان ها را جابه جا می کند، خاکشان را زیر و رو می کند، با تک تک آن ها حرف میزند و حالشان را میپرسد. این جا، جای همیشه سبز خانه مان است. جاییست که محال است چشمم بهش بخورد و لبخند نزنم :)


+این پست بخاطر چالش بلاگردون نوشته شده 

  • شاهزاده شب
از اونجایی که ما بشدت اهل سریالیم و همیشه سریالو به سینمایی ترجیح دادیم(بخاطر درگیر شدن با جزییات)، تصمیم گرفتم برای اینکه این روزا حوصلتون سرنره و سرگرمی داشته باشین سریال هایی که تو این دو سال اخیر دیدیم رو برای شما معرفی کنم :)
اگر دوست داشتین به بقیه هم معرفی کنین و اگر سریالی رو دیدین نظرتون رو حتما برام بنویسین. 
منوی سمت راست قسمت "سریال هایی که دیده ام" رو کلیک کنین :)
  • شاهزاده شب

- دو روزه سرم خیلی درد میکنه

+ نباید تو یه سال اینقدر خون بدی، الان بار چندم بود؟ همون سالی یبار کافی بود. 

+آخه نوشته بود سیستان خون ندارد...

  • شاهزاده شب

سو جان سلام

راستش اینبار با نام کوچکت صدا میزنم. بدون لقب شاهزاده. میخواهم کمی خودمانی تر باشیم. 

راستی دیدی چه شد؟ البته که دیدی. تو در منی و من هر چه ببینم تو هم میبینی. یادت است یک زمانی در قصرت راه میرفتی و از دور ابرهای سیاه را تماشا میکردی و دلت میلرزید که نکند به سمت تو و قصرت بیایند؟ به سمت سرزمینت؟

دیدی که آمدند؟ ابرهای سیاه رسیدند. خیلی نزدیک. حالا حتی می توانی حجم تاریکیشان را حس کنی. حالا هوا سرد شده. البته نه از آن سردهایی که دوست داری، نه! هوای سرد شده تنت، چشمانت و قلبت را می سوزاند. این هوای سرد آنقدر میسوزاند که از چشمانت چکه می کند. اصلا ابرهای سیاه خاصیتشان این است. سرمای آتشین حمل می کنند. سوجان وقتش رسیده که زرهت را بپوشی که مبادا باران این ابرها بر قلبت فرو روند. سوجان غصه نخور. دنیا تا بوده همین بوده، اما تو قوی بمان. این دنیا به آدم های ضعیف رحم نمی کند...

  • شاهزاده شب

سرفه می کنم. خیلی هم سرفه می کنم. مریض نیستم. سرما هم نخورده ام. هنوز هم نمی توانم بفهمم چطور می شود در خانه ماند و هوای آلوده را تنفس نکرد؟ مگر هوایی که وارد خانه می شود خود به خود تصفیه می شود؟ بخاطر همین وقتی می گویم بخاطر هوا سرفه می کنم می شنوم مگر بیرون میری؟ شاخ در می آورم. ریه های من به این هوا عادت ندارد. گاهی تا سر حد خفه شدن سرفه می کنم. عادت ندارم آسمان را خاکستری ببینم. هیچوقت هم عادت نمی شود. یاد شب های بی انتهایی می افتم که می رفتم و روی موزاییک های سرد حیاط دراز می کشیدم و زل میزدم به آسمان. به قول محسن "آسمونتون انقدر ستاره داره که ترسناکه".  آسمان انقدر نزدیک بود و پر ستاره که گاهی فکر میکردی روی زمین نیستی و معلق در فضایی. شب هایی که برف میبارید آسمان قرمز می شد و مرموز و مبهم و انگار که افتادی وسط یک رمان هیجان انگیز که از یک شب برفی آغاز می شد. روزهایش گفتنی نیست. طیف مختلف رنگ های آبی! بالای سرت پررنگ بود و همانطور که سرت را میچرخاندی و پایین می آمدی نزدیک کوه های پربرف به آبی نیلی میزد. و ابرها.... آخ... امان از ابرها که با روحت می رقصید...



  • شاهزاده شب
همه جا تاریک بود، سرد بود. صداها از پشت دیوارا میومد ولی نامفهوم بود. هیچ چیز دیده نمیشد. داد میزدیم. کسی نمی شنید، دنبال روزنه بودیم، نبود. اصلا نور چه شکلی بود؟ صدای خفه ای میومد. انگار که مثلا زیر آب باشی و نتونی صداهای روی سطح آبو بشنوی. ترسناک بود. بوی خون میومد. بوی دود میومد. همه چی شبیه فیلما بود اما فیلم نبود. میشد لمسش کرد. در سیاهچالو باز کردن. نور نیومد. نور نبود. نور رو هم حبس کرده بودن، نور رو هم کشته بودن. در باز بود. بیرون رفتیم. بیرونم تاریک بود. اما اینبار صداها رو شنیدیم. صاحب خون ها رو دیدیم. دنیا تاریک تر شد... دنیا ترسناک تر شد... یچیزی شکسته بود. شیشه های شکسته که درست نمیشن؟ میشن؟ من خودم چندبار مجسمه محبوبم شکست اما هرچقد چسبوندمش مثل روز اولش نشد. تازه میگفتن چسبش خیلی خوبه. نمیشه که. الکی میگن... چیزی که میشکنه دیگه نمیتونه مثل اولش بشه. حالا هم یچیزی اون ته ته های قلبمون شکسته، اصلا شایدم خود قلبمون شکسته. نمیدونم هر چی بوده فکرکنم به شاهرگمون وصل بوده. اخه انگار دیگه نمیشه مثل قبل زندگی کنیم. چی بوده تو رگامون که سرپامون نگه میداشته؟ آها یادم اومد... امید بود... امیدمون بود که شکست... 
  • شاهزاده شب

اونموقع‌ها که وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم هنوز گوشی هوشمند نیومده بود یا ماها نداشتیم. تنها مسنجر موجود یاهو بود. بزرگ‌ترین سرگرمیم وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن و تندتند چک کردن پست‌ها و کامنتا بود. حالا هم برگشتم به همون روزا، تندتند میام وبلاگو چک میکنم و با دیدن چند تا ستاره ی زرد لبخند میزنم و شروع میکنم به خوندن. انگار که مثلا تو یه جزیره دور افتاده تو یه قلعه زندونی باشم و گه گاهی یه پرنده یه نامه بیاره و بدونم که هنوز دنیای بیرونی هست... چیزی که بهم دلگرمی میده اینه که کلمات نشون میده هممون تو همون قلعه‌ایم، هممون درد مشترک داریم. هممون از یه چیزی غصه میخوریم. قلب هممون با هم مچاله شده.

+قول بدیم اگه یروز از این قلعه بیرون اومدیم، ستار‌ه‌های زردمون خاموش نشن.

  • شاهزاده شب

می دانی؟ زیاد هم بد نشد، امروز به چند نفر زنگ زدم که همیشه فقط به چند پیام احوالپرسی پشت شیشه ی مجازی ختم می شد. به چند نفر پیام دادم و سعی کردم در یک پیام کلمات مفید و پربارتر از وقتی که پشت مسنجرهای گوشی بودم بنویسم. سعی کردم شکلک های درست تر بکار ببرم.  این دو روز بیشتر از همیشه وبلاگ خواندم و ستاره های روشن بلاگرها را دیدم و کامنت گذاشتم. این روزها نرم افزاری را نصب کردم که مدتها میخواستم و فکرمیکردم وقتش را ندارم. این روزها بیشتر از همیشه لغت حفظ کردم. بیشتر کتاب خواندم. اما از شما چه پنهان انگار هنوز یک چیزی کم است. یک چیزی سرجایش نیست، یک چیزی گم شده....نبود اینترنت در عصر تکنولوژی مثل این است که در قرن 21 بیدار شوی و ببینی هنوز چرخ اختراع نشده....!

  • شاهزاده شب

.::AvA::.