قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

امروز بوی سبزی تازه اومد
از کوچه...از خیابون.... وایستادم و فقط بو کشیدم

نه از اون سبزیاها... بوی سبزیِ تازه خورد شده ای که مامان ریخته باشه تو دوغ و پای گاز باشه و هَمِش بزنه و وقتی درو باز میکنی و یه نفس میکشی انگار تا اعماق وجودت و سلولات میره....از اونا ! آش دوغ زیاد پختم اینجا، دروغ چرا، یکی از یکی خوشمزه تر...حتی شاید مثل طعمِ آش دوغای مامان. ولی هیچکدوم‌ ، این بوی سبزی رو نداشتن. نمیدونم سبزیای اینجا مشکل داره یا اینکه دستای مامان باعث میشه هر چیزی عطرِ راستکیِ خودشو بده ....

 ما هفته ای یبار آش دوغ داشتیم . وقتی مامان حواسش نبود قایمکی از یخچال برمیداشتم همونطور سرد سرد هورت میکشیدم بالا. آخه مامان دعوام میکنه که سرد نخور ضرر داره دل درد میگیری! اما خب سردش خیلی خوشمزه تره.... یادمه یبار یه قابلمه ی بزرگ رو با ملاقه خوردم و تموم کردم. شب که مامان اومد برای مهموناش آش بده دید هیچی نیست ! بوی سبزیایِ آش دوغِ مامان همیشه بوی تازگی داشت حتی وقتی آش دو روز تو یخچال میموند و هر روز یکمشو میخوردیم‌ باز تو آخرین قاشقش هم بوی مست کننده ش بود....

امروز بوی سبزیِ تازه می اومد...از کوچه...از خیابون...شایدم از یه جای دور.. ....شایدم مامان داشت آش دوغ میپخت... اون دوردورا...

  • شاهزاده شب
ماه هم 

رو سیاه شد

با دیدنت...
  • شاهزاده شب

نفسِ تو


           آب و هوای دیگریست


                            گرم و عشق...!


                                تو "ها" میکنی و مرداد می شود...

  • شاهزاده شب

این خیلی بد است که من هنوز همان آرزوهای بچگی ام را دارم و عوض نشده اند ؟

  • شاهزاده شب
خدا آب داد، خدا دانه داد
ما کبوترهای گنبدِ زمینیم ، پر میکشیم و جهان را نظاره می کنیم . خدا جا داد، خانه داد، شوق پرواز داد  . هر روز صبح از طلوع تا طلوع دست نوازش کشید. حالمان را پرسید ، مراقبمان بود.
همسایه ی خدا اما کسی بود که قلب نداشت، آتشی بود که جنگل ایمان را میسوزاند. همسایه ی خدا کبوترهای خدا را میخواست . خدا گفت کبوترهای من برای منند من برایشان کافی ام* . خدا گفت کبوترهای من نمکدان نمیشکنند ، خدا گفت و آتش حریصتر شد برای تصاحب ! خاکسترهای سیاهش را رنگ کرد و جای دانه های خدا به کبوترها داد . این دانه ها زیباتر بود، شیرین تر بود، وسوسه انگیزتر بود. عده ای از کبوترها میخوردند و خانه شان را فراموش میکردند، میخوردند و صدای خدا محو و محوتر میشد،میخوردند و روحشان خفه میشد، عده ای هم بوی تاریکی را از آن دانه های براق میفهمیدند و لب نمیزدند. 
خدا دانه داد، خدا آب داد
شیطان دانه داد، شیطان آب داد
 اینجا گنبدِ زمین است، و ما کبوترهایی که هر روز آب و دانه میخوریم... و گاهی یادمان میرود از کجا می آیند... 

* آلَیسَ اللهُ بکافِ عَبدُهُ؟
  • شاهزاده شب

میون خستگی های روز، 

میون آدمای رنگیه این شهر، 

میون دمای بالای طاقت فرسا،

 میون حرف های تلخ ، میون بدوبدوهای روزانه

هر پیام تو

شبیه یه ابِ تگری وسط تابستونِ گرم هست و برای ثانیه ای هم که شده،

 تابستون بهار میشه...


  • شاهزاده شب

اینکه در میان خستگی ها و استرس های شب قبل از شروع امتحانم ، با بی خیالی مدیریت وبلاگ را باز می کنم با اینکه میدانم احتمال وجود کامنت زیر صفر است یکهو چشمم میفتد به کامنت " سلام شاهزاده شب . نیستی، دیشب یهو یادت افتادم" از کسی که به تازگی ها دنبالم کرده و در حد چند پست اخیر هم را میخوانیم ، یکی از خوشحالی های کوچکِ حال خوب کنِ بزرگِ زندگیست :)

  • شاهزاده شب
از وقتی به دنیا آمدیم و درگیر بازی های مختلف شدیم همه ی فکرمان این بود که "بشویم" همه ی تلاشمان این بود که با "شدن" معنا پیدا کنیم .  میپرسید یعنی چه؟ کافیست از ابتدای کودکیمان تا الان فکر کنیم برای بدست آوردن چه چیزهایی تلاش کردیم، برای اینکه چه کسی "بشویم" چه کارها کردیم؟ درس خواندیم که بالاتر برویم... درس خواندیم و یک محصل "شدیم" درس خواندیم و یک "دانشجو" شدیم.... درس خواندیم و صاحب کار "شدیم" همه ی فکر و ذکرمان همیشه برای رسیدن به چیزی بود، و موجودیت ما با "شدن" معنا پیدا کرد . با کسانی که دوست "شدیم"با آدم هایی که ارتباط برقرار کردیم و همه ی چیزهای پیرامونمان که "شد" تا ما " باشیم"
اما...
بودن چه می شود؟ ما بدون این "شدن ها" چه کسی هستیم؟ یک لحظه تصور کنیم دنیا خالی شود از این ها، از چیزهایی که داشتیم، از آدم های اطرافمان از همه و همه . دنیا باشد و ما باشیم. چه کسی هستیم؟ کجای این دنیاییم؟ خود موجودیت ما کیست؟ بود و نبودمان را، ارزشمان را، انسانیتمان را وابسته کردیم به محیط و آدم ها .  این وسط خودِ ما چه شده؟ خود قلب منحصر بفردمان، خود شخصیت متفاوتمان...
خدا آدم های متفاوت نیافریده که کار مشابه کنند و مشابه فکرکنند، وگرنه همان یکی هم کافی بود برای زمین !!
رد هرکسی در دنیا یکتاست. و این ؛ جز با "بودن" شروع نمی شود، بدون دنیای اطرافمان چه کسی هستیم...؟ ما باید نگران بودنمان باشیم نه شدن... فریب "شدن"ها را نخوریم ، خودمان را کشف کنیم قبل از اینکه دیر شود...


  • شاهزاده شب

یکی از خوشبختی های دنیا اینه که آدم وقتی آهنگ غمگین گوش میکنه مخاطب نداشته باشه تو ذهنش . 

  • شاهزاده شب

ما در سرزمینی زندگی می کنیم که باید کلاغ باشیم تا پرهایمان را نچینند و در قفس نیندازند... باید کلاغ باشیم تا معنای آزادی را بفهمیم. که مهم نیست چقدر سیاه باشی، چقدر آذوقه ات لاشه ی گنجشکان باشد. اینجا هرچقدر باشکوه تر باشی بیشتر در خطری، و سهمت از زندگی، چهاردیواریه راه راهِ وحشیست... 


+ نیاد روزی که خودمونو از چیزی که هستیم دور کنن... نذاریم


  • شاهزاده شب

ما فرشته بودیم، با بال هایی که وسعتش به بزرگی دریاها بود. خانه مان جایی میان ابرها بود، هر روز صبح نور میپاشیدیم به جهان، ما مثل آفتاب بودیم. جای قلبمان ستاره بود. ما فرشته بودیم و دنیا را با تصویر حقیقی اش میدیدیم، دوست شاپرک ها و پرندگان بودیم، صدایمان موسیقی بود و نفسمان بوی عشق میداد. ما فرشته بودیم و  بهشت خانه مان بود . 

اما ... یک روز پایمان لغزید و از آن بالا افتادیم روی زمین، بالهایمان گم شد و ستاره ی قلمبان خاموش. و سال هاست روی زمین سرگردانیم، سال هاست آسمان برایمان رویا شده و زندگی روی ابرها یک افسانه. سال هاست از خانه مان دور افتادیم . سالهاست دنبال بال هایمان میگردیم...

  • شاهزاده شب

زهرا ، میشناسیش که؟ هم اتاقیم رو میگم، نوتیفیکشن تلگرامش همون صداییه که من فقط برای پیام "تو" گذاشتم. نمیگم عوضش کنه، خودمم عوض نمی کنم

تو نمیدونی چه حسی داره امیدی که دراثر شنیدن این صدا همه ی قلبمو پر میکنه... انـــقدر بزرگ، انـــقدر قوی که ناامیدیه بعدِ اون در برابرش هیچه...

  • شاهزاده شب

سالی که با "تو" شروع شود

همه اش بهار است...

  • شاهزاده شب

یک جایی تازگی ها خواندم که دانشمندان راه پاک کردن حافظه را یافته اند و تنها سوالشان این است که با پاک کردن خاطرات آیا چیزهایی در رفتار از بین میرود؟

اولش وقتی این خبر را خواندم، خوشحال شدم. با خودم گفتم چقدر خوب که آدم هرچیزی که اذیتش میکند ، هرچیزی که هر بار یادش میفتد دلش میخواهد از زندگی نامه اش حذف کند، اتفاقاتی که یادآوریش درد دارد و هزار هزار لحظاتی که تلاش کرده فراموش کند را ، پاک کند و با دلی خوش و حس بهتری به زندگی ادامه دهد . خوشحال شدم ، بقدری که انگار همان لحظه کسی با همان دستگاه اختراع شده می آید و مرا از شر خاطراتی که ازشان فرار میکنم خلاص می کند اما ...

اما وقتی بخش دوم جمله را بهتر خواندم وقتی به معنایش توجه کردم. قلبم لرزید...با نگاه دیگری به قضایا نگاه کردم. کودکی که در چاله ای میفتد و پایش زخم می شود دیگر هنگام عبور از آن مکان احتیاط می کند.

ما آدم ها با هر خاطره با هر درد یک آجر به بنای تجربیاتمان اضافه شده. اگر ما خاطره ای را پاک کنیم چگونه درسی که از آن خاطره گرفته ایم در یادمان بماند؟ هر خاطره ی تلخ ما را تغییر داده است.  خاطرات و گذشته مان مثل دست هایی خمیر وجودمان را ورزیده اند...

خاطرات ما هویت ما هستند، آدم بی هویت چطور زندگی کند؟ آدم باید که درد بکشد، باید که زخم ببیند، باید که برای اتفاق هایی گریه کند . پس بزرگ شدن چگونه است؟ مگر نه اینکه هربار زمین میخوردیم میگفتند: " اشکال ندارد بزرگ شدی"  آری بزرگ می شدیم چون  می آموختیم. آدمِ بی خاطره آدمِ ترسناکیست...

مراقب خاطراتتان باشید :)

  • شاهزاده شب

+ دنیا خیلی چرخید... خیلی چیزا عوض شد... خیلی چیزا پیش اومد...فکرشم نمی کردیم. 

- بد نشده که...خوب شده... اوضاع بهتر شده... نه؟

نگاهش کردم، چشماش همون بود، این چشما رو میشناختم. این چشما همون چشمایی بود که سه سال پیش دیده بودم . همون نگاهِ آشنا و همون حسِ خوب .  با این تفاوت که هر دو خیلی چیزا رو پشت سرگذاشته بودیم . 

+ آره خوب شده... خیلی خوب... :)

  • شاهزاده شب

.::AvA::.