قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

داشتم فکرمیکردم ما آدم ها دوست داریم همیشه مالک باشیم. نمیدانم چه شد که انسان برای بار اول تصمیم گرفت تکه هایی از زمین را برای خودش کند. اصلا نمیدانم ما به چه جراتی خود را صاحب زمین دانستیم و نشستیم و تقسیم کردیم و و تکه هایش را به نام زدیم. ما مسافریم. مگر مسافر هرجا برای مدتی اطراق میکند آنجا را میتواند به نام خود بزند؟ نمیدانم اولین انسانی که خود را مالک تکه ای از این کره دانست در چه سالی بود. نمیدانم گاهی این "حق" ها را از کجایمان در می آوریم. جدجدجدجدجد من شاید یک روز از کنار دشتی که آب داشت و درخت، رد میشد و ناگهان گفت اینجا مال من است و هرکسی نزدیکش شد با چماق و سنگ جوابش را داد. درواقع هرکسی زور بیشتری داشت سهم بیشتری هم داشت و فکرکنم از آنروز بود که آدم ها فکرکردند همه چیز ارث پدرشان است. همان پدری که با زور، صاحب گوشت و پوستِ این زمین بیچاره شد!



+و این پست قدیمی

  • شاهزاده شب

یه روزی بیاد که همه آدمای دنیا از یه واحد پول استفاده کنن

و روی اسکناسا عکس کره زمین باشه...

  • شاهزاده شب

بنظر من آدمی با رویاهاش زنده ست، که اگه رویا نبود تلاش بی فایده بود. رویای هرکسی فرق داره، قطعا آرزوهایی هست که برای خودِخودمونه. آرزوهایی که فقط تو دلمون میگیم و وقتی کسی میپرسه : آرزوت چیه؟ بار اول ذهنمون به همون آرزوی جادویی میره ولی نمیگیم و چند تا از این آرزوهای دم دستیمونو نام میبریم. بعضی از آرزوها هستن که بنظر خودمون هم خنده دارن ولی دوست داریم که رویاش رو داشته باشیم. بنظر من هویت هرکسی رو آرزوهاش شکل میدن. اینکه کسی از دنیا چی می خواد و مقصدش کجاست و چه ها تو سرش میپرورونه به شما میگه که اون دقیقا چطور آدمیه و روحش چه جنسی داره.

چیزی که باعث می شه رویاهامون پررنگ شن ، امیده. چیزی که به رویاهامون جونی تازه میده باوره. موجودیت کسی به رویاهاش برمیگرده. اگه کسی از رویاهاش چیزی رو حذف کنه یا باور و امیدش رو از دست بده . انگار تکه ای از روحش رو پاک کرده. آرزوها ما رو از هم متمایز میکنن و قدرتمونو نشون میدن . اصلا کاش یه صفحه تو شناسنامه بود به اسم : رویاهایش 

مواظب رویاهامون باشیم :)



+این روزا سرم گرم یه کار جدید بود بخاطر همین کم کار شدم. این شما و اینم فروشگاه کوچیک من : تیهو

  • شاهزاده شب
قرن ششم بود، پادشاهان برای داشتنش سر و دست می شکستند، هرکسی صاحبش می شد هیچ چیزی نبود که ازش پنهان بماند، و دارنده ی آن، پادشاه جهان می شد. نمیدانم آنموقع چه ها شد  ولی من میدانم الان کجاست. اصلا همان بار اولی که دیدمت فهمیدم کجاست. این یک راز بود. 
تو حالا صاحب آن بودی، نگاه می کردم و انعکاس جهان را می دیدم. نگاه میکردم و آنسوری ستاره ها پیدا بود. نگاه می کردم و حتی رودی که از زیردرخت های بهشت جاری بود هم دیده می شد. نگاه میکردم و سبزترین مکان روحت، همان قلبت را می دیدم. وقتی خودم را گم می کردم ، نگاهت می کردم و پیدا می شدم.
چشمهایت عزیزِمن! من این راز را یافتم که جام در چشمهای تو حبس شده، من عشق را گم کرده بودم، چشم هایت به من نشان داد که در آغوش توست .  چشم هایت ، جام جهان نماییست که خدا آفرید. اصلا برای همین است که من شاهزاده شدم، چون جام چشمهایت برای من است .

+ ممنون از بوبک 
+ دعوت از صاحب چشم های جهان نما :)  
  • شاهزاده شب

میگه: ببخشید که موهای سفید دارم


میگم: مگه چه اشکالی داره؟ موهات شبه، اونا هم ستاره هاشن...


  • شاهزاده شب

میدانی عشق اتفاق عجیبیست، آدم چیزهایی را میبیند که قبلا ساده از آن رد شده بود. من حافظه ی خوبی ندارم ولی تورا عجیب ازبرم! خوب میدانم کدام غذا را بیشتر از همه دوست داری و روی چه چیزهایی وسواس داری، خوب میدانم چقدر رنگ ها برایت معنا دارند و بوها را چقدر خوب میشناسی، آنقدر که  از چند کوچه بالاتر میدانی شام چه هست. خوب میدانم تو آدمِ احساسات بکر هستی ، آدمِ "می شود" ها و "می سازیم" هایی. آدمِ کوه شدن و کوه ماندن . آدمِ رفیق نابِ همیشگی بودن.  من تورا حفظم ، آنقدر که میدانم نیمرخ چپت جذابتر از نیمرخ راستت است و وقتی از اعماق قلبت خوشحال می شوی چشم هایت شبیه کودکان 5 ساله ی معصوم می شود : درشت و درخشان. من سخن چشمانت را هم بلدم، چشم هایت صراط المستقیم قلبت هستند. که اگر هزاران حس متفاوت در دنیا وجود داشته باشد من خواندنشان را از روی چشم هایت بلدم. آنقدر صادقند که نیازی به زبان نیست. من تک تک موهای سفیدی که لابه لای سیاهی موهایت پیداست را نیز میدانم. صدایت را میشناسم، صدای اول صبحت با آن خش مردانه ی جذاب، صدای خستگی ها و عاشقانه هایت... و صدای بی نظیر قلبت.

جزییات تو اما تمام نشدنیست جانا، مگر نه اینکه عشق کشف لحظه به لحظه ی زیبایی های معشوق است؟


  • شاهزاده شب

بیدار شدن، صدای نفس هاشونو میشونم ، دارن با هم حال و احوال میکنن و از خوابایی که دیدن برای هم تعریف می کنن . یکم آب میخورن و بعدش با نزدیکترین ستاره ی زمین حرف میزنن و ازش میپرسن این مدت که نبودن چه اتفاقایی افتاده دور و برشون.  کلی حرف برای گفتن دارن، زمین هم بهشون ملحق شده و داره گوش میکنه و گاهیم یه چیز بامزه میپرونه ، خودشونو تکون میدن و قلنج میشکونن، باد هم کمکشون میکنه ، انقد خواب بودن که سر شدن و دارن کم کم به خودشون میان، خوشحالن، با اینکه زندگی گاهی باهاشون بی رحم بوده ، گاهی موجودات دوپا بهشون زخم زدن و حتی عزیزاشونو نابود کردن ولی بازم از اینکه چشماشونو باز میکنن پر از شعف هستن، اونا رسالتشونو بلدن، نفس میدن و زندگی. هرچقدر که اون موجودات نفسشونو بِبُرَن ، امیدشونو از دست نمیدن . خوب میدونن برای دلیلی آفریده شدن و زندگی هرچقدرم ناملایم باشه کم نمیارن .  

بیدار شدن،صدای نفس هاشونو میشنوم، به زودی همه جا سبز میشه و صدای شاخه هاشون میپیچه رو زمین...

  • شاهزاده شب

نمیدونم اسمش چی بود، شاید اصغر شایدم یچیز دیگه!  حتی نمیتونم بگم 80 سالش بود ، چون چشماش و لبخندش به 18 ساله ها میخورد. زنی که با عصا وایستاده بود جلوی در ، بهش میخورد اسمش تو مایه های نازخاتون باشه . اصغرآقا تندی رفت حیاط و یه صندلی آورد گذاشت جلوی در و نازخاتون رفت نشست و با نگاه عمیقش زل زد بهش . اصغرآقای قصه ی ما یه دوچرخه از این مدل جدیدا داشت، با ذوق نشست رو دوچرخه و هی جلوی نازخاتون دور زد، لبخندش دور نمیشد. نازخاتونم داشت نگاش میکرد و  برای مرد زندگیش عاشقانه هاشو زمزمه میکرد ، انگار هردوشون 18 سالشون بود و روز اول عاشقیشون . 

نازخاتون لباسای پرزرق و برق و اعیونی نداشت، اصغرآقا هم به کت بلند تنش بود ولی من با دیدن اونا یاد قصه های پریان افتادم که بچگیام میخوندم، یاد راپونزل و سیندرلا و بِل.... یاد عشقی که فقط تو کتابا خونده بودم.

  • شاهزاده شب
برای عشق که نباید روز و ساعت و دقیقه مشخص کرد، عشق فراتر از بعد زمان است، عشق روح است، مگر نه اینکه روح مقید به هیچ فضا و مکانی نیست؟ عشق در قلب همه مان و در ورای اندیشه مان نهفته است ، فقط باید حسش کنیم و جاری شویم و غرق شویم در آن، که دنیا بدون عشق زمینِ بی آفتاب است...
  • شاهزاده شب

آخرین روزهای ۲۴ سالگیم با تو رقم خورد، تو هدیه ی خدا بودی ، آمدی تا عدد ۲۴ را برایم به یاد ماندنی کنی، جادوی حضورت سبز کرد همه ی لحظاتم را. ۴ سال و ۱۴ روز پس از تو من به زمین گام نهادم، تو که نمیدانی این ۴ سال و ۱۴ روز در آنسوی خلفت بر من چه گذشت بی تو.
هر روز بی تابت بودم و هر روز چشم انتظار دیدنت. فقط خدا میداند چه غوغایی به راه انداحته بودم ، تو تکه ای از وجودم بودی، من بی تو خودم هم نبودم جانم . خدا اما کار بی حساب که نمیکند، میداند، من نمیدانستم.
بدر بود، اصلا بخاطر همین است که هنوزم که هنوز است ماه که قرص می شود از خود بی خود می شوم . توان انتطارم نبود ، ماه واسطه شد و خدا قبول کرد. ماه واسطه شد و من پیش از موعد مقرر زمینی شدم.
زمین آمدم و یادم رفت... زمین آمدم و خاطراتی که در آنسو داشتیم شد رویاهایم. شد خواب هایم . و من سراسر زندگیم به دنبال تو بودم بی آنکه بدانم تو کیستی. ولی باید زمانش میرسید، مگر نه اینکه هر میوه ای در فصل خودش میرسد؟  و اکنون امروز که یک چهارم قرن از زندگیم را میگذرانم دستانم در دستانت است ... اکنون یکی هستیم...

  • شاهزاده شب

.::AvA::.