قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

۹۱ مطلب با موضوع «قصرنوشت» ثبت شده است

میگه همه ی جهان از ذرات ریز کوچیک انرژی تشکیل شدن و نوع فرکانسی که اونارو مرتعش میکنه باعث میشه این جهان اطرافمون با این شکوهش به وچود بیاد!

تو وهله اول یکم عجیب بنظر میاد این حرف ولی وقتی عمیق تر به این جمله نگاه کنیم یه زیبایی فوق العاده ای پشتش هست. جهان ما درواقع یه ساز موسیقیه  و همه چیزش به چطور نواخته شدن بستگی داره. حیرت انگیز نیست؟ هرچیزی که اطرافمون میبینیم و هر نیرویی که تو طبیعت وجود داره ماهیت همشون درواقع یکسری رشته های کوچیک انرژی هستن که نُت های مختلف باعث شده اونی بشن که الان هستن . پس جهانی این چنین حساس به فرکانس چطور به حرکات و اعمال و حرفای ما عکس العمل نشون نده؟ مواظب کارایی که می کنیم و حرفایی که می زنیم باشیم . همه ی ما مثل یه آرشه ایم برای روح جهانی که خودمونم شامل میشه :)



+ اگر علاقمند به این مبحثین این ویدیو رو ببینین 

  • شاهزاده شب

بیدار شدن، صدای نفس هاشونو میشونم ، دارن با هم حال و احوال میکنن و از خوابایی که دیدن برای هم تعریف می کنن . یکم آب میخورن و بعدش با نزدیکترین ستاره ی زمین حرف میزنن و ازش میپرسن این مدت که نبودن چه اتفاقایی افتاده دور و برشون.  کلی حرف برای گفتن دارن، زمین هم بهشون ملحق شده و داره گوش میکنه و گاهیم یه چیز بامزه میپرونه ، خودشونو تکون میدن و قلنج میشکونن، باد هم کمکشون میکنه ، انقد خواب بودن که سر شدن و دارن کم کم به خودشون میان، خوشحالن، با اینکه زندگی گاهی باهاشون بی رحم بوده ، گاهی موجودات دوپا بهشون زخم زدن و حتی عزیزاشونو نابود کردن ولی بازم از اینکه چشماشونو باز میکنن پر از شعف هستن، اونا رسالتشونو بلدن، نفس میدن و زندگی. هرچقدر که اون موجودات نفسشونو بِبُرَن ، امیدشونو از دست نمیدن . خوب میدونن برای دلیلی آفریده شدن و زندگی هرچقدرم ناملایم باشه کم نمیارن .  

بیدار شدن،صدای نفس هاشونو میشنوم، به زودی همه جا سبز میشه و صدای شاخه هاشون میپیچه رو زمین...

  • شاهزاده شب

آخرین روزهای ۲۴ سالگیم با تو رقم خورد، تو هدیه ی خدا بودی ، آمدی تا عدد ۲۴ را برایم به یاد ماندنی کنی، جادوی حضورت سبز کرد همه ی لحظاتم را. ۴ سال و ۱۴ روز پس از تو من به زمین گام نهادم، تو که نمیدانی این ۴ سال و ۱۴ روز در آنسوی خلفت بر من چه گذشت بی تو.
هر روز بی تابت بودم و هر روز چشم انتظار دیدنت. فقط خدا میداند چه غوغایی به راه انداحته بودم ، تو تکه ای از وجودم بودی، من بی تو خودم هم نبودم جانم . خدا اما کار بی حساب که نمیکند، میداند، من نمیدانستم.
بدر بود، اصلا بخاطر همین است که هنوزم که هنوز است ماه که قرص می شود از خود بی خود می شوم . توان انتطارم نبود ، ماه واسطه شد و خدا قبول کرد. ماه واسطه شد و من پیش از موعد مقرر زمینی شدم.
زمین آمدم و یادم رفت... زمین آمدم و خاطراتی که در آنسو داشتیم شد رویاهایم. شد خواب هایم . و من سراسر زندگیم به دنبال تو بودم بی آنکه بدانم تو کیستی. ولی باید زمانش میرسید، مگر نه اینکه هر میوه ای در فصل خودش میرسد؟  و اکنون امروز که یک چهارم قرن از زندگیم را میگذرانم دستانم در دستانت است ... اکنون یکی هستیم...

  • شاهزاده شب

مامان از همون اول بهم یاد داد هیچوقت نگم "چرا" میگفت خدا قهرش میگیره و همینطور بلاها میریزه رو سرت. منم از همون اول نگفتم چرا

هیچوقت به خودم اجازه ندادم بگم "خدایا چرا" مامان راست میگفت، به چشم، خیلیا رو دیدم با چرا گفتناشون اوضاعشون بدتر شد .  هیچوقت خدا رو مقصر ندونستم، من ایمان دارم خدا نمیخواد بنده هاش غصه بخورن ، ایمان دارم خدا نمیخواد اذیتشون کنه، همیشه میخواد بهترینا رو بهمون بده. اینکه گاهی خلاف این برامون اتفاق افتاده از این بوده که ما درک نکردیم و نتونستیم درست استفاده کنیم. نتونستیم نشونه هاشو بخونیم .

وقتی میفتم تو چاله، وقتی همه ی چراغای جهان خاموش میشه و من حتی دستامم نمیبینم و ظلمات هجوم میاره تو دلم، و لب پرتگاه وایمیستم. بازم همونجا نمیگم "خدایا چرا اینطور شد" میگم خدایا تقصیر خودم بود، کمکم کن بتونم چراغو روشن کنم و ببینم و همین جمله معجزه کرده... 



اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعِینُ


  • شاهزاده شب

شاید خدا

همان آسمان باشد 

و ماه هم، لبخندش

که گه گاه غنچه می شود و بوسه می فرستد به آدمیان...

  • شاهزاده شب
کسی چه میداند

شاید درختان

روحِ آدمیانِ دفن شده در زمین باشند

و درختِ پیرِ حیاط

جدِجدِجدِ من ...
  • شاهزاده شب

صدای زمزمه هاشون میاد، صدا میزنن ، میخندن، سرده هوا، آخه برفِ چند روز پیش هنوز رو زمینه، تندی لباس میپوشم و میرم حیاط، کف حیاط سردتره ولی من دراز میکشم و سرمو میذارم روش،حالا جزیی از زمینم، مگه نه اینکه خاکم؟ حالا حس بهتری دارم ، احساس میکنم منم میتونم تو دلم دونه داشته باشم و رفته رفته سبز شه، احساس میکنم منم میتونم خونه ی درختا شم و ریشه داشته باشم ، منم میتونم بوی گل بدم و انگشتام بشه برگ . منم میتونم جوونه بزنم و رنگ سبز بپاشم و جهان رو زنده کنم ، منم میتونم خونه ی دریا شم و جاری شم . زمین سرده، خیلی سرده ، اما من جزیی از اونم، حسش نمیکنم آخه من خاکم. 

نگاهمو میندازم به اون بالا، خیلی از شبا بخاطرشون میام و دراز میکشم و با هم حرف میزنیم، عجیبن، اسرارآمیزن، منو به وجد میارن . تازشم، از اون بالا همه دنیا رو میبینن، همه ی زمین رو، همه ی آدما رو، گاهی میگم کاش منم یکی از اونا بودم.... صدای خیالاتمو میشنون، میگن میدونستی روح ما هم تو تنت هست؟ میترسم و زل میزنم بهشون .  با قلبم بهشون گوش میدم ، میگه من و تو از یه عنصریم ، خیلیا این رازو نمیدونن، خیلیا فکرمیکنن همون خاکِ زمینن، ولی من و تو از یه چیزیم ، نگاه کن به خودت، حسش نمیکنی؟ 
ترسناکه، قشنگه، هیجان انگیزه . قلبم داره مثل یه چراغ روشن میشه،  گرما رو حس میکنم، من یه نورم، حالا جزیی از آسمونم.  احساس میکنم منم میتونم گرما ببخشم و زندگی، منم میتونم نفس بدم و حیات، منم میتونم روشن باشم و روشنی ببخشم .  اعماق شب رو بشکافم و بتابم و جهان رو پر از نور کنم . میتونم از اون بالا همه ی دنیا رو ببینم، منم میتونم همسایه ی ماه باشم. 
 زمین سرده، خیلی سرده، اما من گرمم هست، حسش نمیکنم، آخه من ستاره ام .


  • شاهزاده شب

از اینجا

تا رگِ گردن

فقـط، یک ایمان فاصله ست

  • شاهزاده شب
گاهی دمای زندگی پایین میرود و ابرهایی که همیشه آن بالا بودند پایین می آیند و جلوی دیدمان را می گیرند، همه جا را مه می گیرد و تنها جایی که می بینیم جلوی پایمان است! نه آینده ای مشخص است و نه حتی گذشته ای که بتوان تکیه داد، دنیا خلاصه می شود در انبوهی از مشکلات ؛ و ناامیدی کم کم ما را تسخیر می کند. و ما فراموش می کنیم عمر ابرهای مه الود کوتاه است .  مه از بین میرود اما ذهن ما هوای مه آلود را باور کرده ....

  • شاهزاده شب
خدا آب داد، خدا دانه داد
ما کبوترهای گنبدِ زمینیم ، پر میکشیم و جهان را نظاره می کنیم . خدا جا داد، خانه داد، شوق پرواز داد  . هر روز صبح از طلوع تا طلوع دست نوازش کشید. حالمان را پرسید ، مراقبمان بود.
همسایه ی خدا اما کسی بود که قلب نداشت، آتشی بود که جنگل ایمان را میسوزاند. همسایه ی خدا کبوترهای خدا را میخواست . خدا گفت کبوترهای من برای منند من برایشان کافی ام* . خدا گفت کبوترهای من نمکدان نمیشکنند ، خدا گفت و آتش حریصتر شد برای تصاحب ! خاکسترهای سیاهش را رنگ کرد و جای دانه های خدا به کبوترها داد . این دانه ها زیباتر بود، شیرین تر بود، وسوسه انگیزتر بود. عده ای از کبوترها میخوردند و خانه شان را فراموش میکردند، میخوردند و صدای خدا محو و محوتر میشد،میخوردند و روحشان خفه میشد، عده ای هم بوی تاریکی را از آن دانه های براق میفهمیدند و لب نمیزدند. 
خدا دانه داد، خدا آب داد
شیطان دانه داد، شیطان آب داد
 اینجا گنبدِ زمین است، و ما کبوترهایی که هر روز آب و دانه میخوریم... و گاهی یادمان میرود از کجا می آیند... 

* آلَیسَ اللهُ بکافِ عَبدُهُ؟
  • شاهزاده شب

.::AvA::.