قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح
خداوند عزیز! روزی نقاشی خیلی بزرگ و بسیار زیبایی روی بوم کشید! با همه قدرتش رنگ ها را ترکیب کرد، با نورش جان بخشید. این بوم نقاشی پر بود از رازهای خلقت،  تصویری بود که آفرینش را نشان میداد،شبیه هیچ یک از تصاویرکشیده شده ی هیچ یک از زمین و آسمانیان نبود.   آخر این نقاشی روح داشت!! احساس داشت، چیزی به نام قلب داشت. این نقاشی مثل یک معجزه بود آسمان بود؟دریا بود؟ زمین بود؟ نه کسی نمیداند چه بود بعضی ها هم می گفتند خود خدا بود! اما حتی رنگ هایش عطری زیباتر از همه گل های بهاری داشت! تصویری بود که چشم همه ی فرشتگان را مجذوب میکرد تصویری پر از افسانه بود! حرف ها داشت!! می درخشید...                                   
خداوند عزیز ما!
این نقاشی را به تکه های خیلی کوچکی تقسیم کرد.پازل ساخت! هرتکه از این پازل ها را "انسان" نامید! نقشه ای به وسعت یک کتاب آسمانی  فرستاد، تا هر یک از این تکه های پازل جای خود را پیدا کند. سطر به سطر کتاب راه درست را نشان میداد ، این "انسان" هرشب خواب تصویر را میبیند و راه رسیدن به جای خود را! و خدا هر روز با طلوع خورشید ، با هزاران اتفاق کوچک و بزرگ جاده ی درست را نشان میدهد. اما این "تکه های کوچک پازل"خواب را خواب میپندارند و اتفاق ها را اتفاق!! این "تکه های کوچک پازل "این "انسان ها" یادشان رفته برای چه هستند و کجا باید بروند، سرگرم این رنگ های معمولی زمین شده اند، یادشان رفته وجودشان پر است از رنگ های خدایی.  افسوس... و اما خدا همچنان امید دارد به دوباره وصل شدن تکه ها و رونمایی از آن تصویر اسرارآمیز!!  
 
 
 
 
  


 
* و چقد ما غافلیم...!  
 *هرکسی باید راهشو پیدا کنه... 
 *و نقشه ی خدا گوشه ای از خانه خاک میخورد! 
  *دیر نشده...بیایید انتظارخدا را پاسخ دهیم
  • شاهزاده شب

آفرینش

یاران شاهزاده (۵)

  • اسماعیل غنی زاده
  • به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود
    پاسخ:
    و این راز زیستن است :)
    منباب دلقک بازی میفرماییم:
    وقتی خدا یسریا رو افرید تا نیم ساعت خندید...چون اون یسریا(!) به خدا میگفتن مامان:دی
    +متن بسیار زیبا بود اما جدیدا جدیت ام نمیاد:))
    پاسخ:
    گاهی لازمه جدی نباشیم :))
    ممنون از اقای بنف بخاطر معرفیتون!
    اینجا پر از جملات قشنگه:)
    پاسخ:
    ممنون از شما برای خوندنش :)

    رنگ خدایی...:))

    خیلی خوب بود

    کاشکی هرچه سریع تر رنگ وراهمونا پیداکنیم

    ولی هرچی پیش میره فقط سردرگم تر میشم:)

    پاسخ:
    یکم چشمای قلبمونو باید باز کنیم :)
    خوشبحالت علاوه به قلم روان و آرامش بخشت آهنگ صداتم آرامش و احساس اطمینان قلبی از خوبی به آدم منتقل میکنه: ) 

    پاسخ:
    ممـــــــــنونم .خیلی خیلی خوشحالم که این حسو داری :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

    .::AvA::.