قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح
خزانه

ساعت 12 ظهر، از شیشه مغازه میبینم اولیا میرن بچه هاشونو بردارن از بالا، رومو برمیگردونم کارمو انجام بدم

یه فکر...جمله...تصویر...مثل همیشه دور ذهن و قلبم میپیچه....

یه بچه میفته....چی؟؟؟؟...بچه؟....دختر یا پسر؟؟ ...تمرکز.....دختر!.... میفته....سرش ضربه میخوره...خون....پدرش داد میزنه.....یه بچه میفته....

کِی؟...زیاد دور نیست..... نه ...نه....من الان بچه هارو دیدم فکرم مشغول شده حتما ...درست نیست....از ذهنت دور کن....فراموش کن....یه بچه میفته سو!!...نه بهش فکرنکن....



ساعت 12:15  خبر میاد... یه دختر افتاد سرش ضربه خورد...کل صورتش خونه...باباش داشت الان دعوا میکرد بالا....مامانت کلافست...


و من........................


* هیچوقت نتونستم.....لعنت...

  • شاهزاده شب

.::AvA::.