قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح
خزانه

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

زندگی شاید تجمع حس های کوچک ناب باشد، همین لبخندهای کوچکی که از ته دل زده می شود ، مثل وقتی که بخاطر دوستی فاصله ها را طی میکنی تا ببینی اش، مثل وقتی که یکی از بهترین دوستت را غافلگیر میکنی و آن لحظه رویایی را با هیچ چیز توی دنیا عوض نمیکنی، و خنده هایتان تا آسمان میرود ، مثل وقتی که در آغوش میگیری، مثل وقتی که جای دوستان را "واقعا" خالی میکنی، و یا وقتی در اتوبوس نشستی و خیره به جاده پیامی بیاید که آخر اسمت "ی" داشته باشد با آن لبخند پهن مخصوص خودش و همان لبخند روی لب خودت بنشیند. مثل وقتی که در سینما  مینشینی که همین "بودن" به خیلی از لحظات می ارزد و سکوت، حرف می شود یا مثل وقتی که زیر باران با کسی قدم بزنی و گاه و بی گاه چشمکی بزند و بپرسد خوبی و تو چشمک بزنی و یادت نیاید بار آخر کِی چشمک زده بودی.  مثل وقتی که لبه کلاهت را پایین بکشد و بخندی و یا مثل وقتی که خداحافظی میکنی و  او نداند دم ورودی مترو ایستادی و نگاه کردی و نگاه و با اینکه حواسش نبود دست تکان دادی...

آری زندگی همین لحظه های نابی است که در یاد میماند.



  • شاهزاده شب

مثلا کسی را ببینیم، حرفی یا خبری بشنویم و تمام وجودمان پر شود از شعف! مثلا در امتحانمان نمره خوب بگیریم، چیزی که دوست داریم را بخریم، از کسی که دوستش داریم "دوستت دارم" بشنویم، در جمعی کلی بخندیم، با کسی که دوستش داریم قدم بزنیم ، کاری کنیم که خوشحالمان میکند و کلی چیزهای کوچکی که شادی های بزرگ لحظه ای به همراه دارند . در آن لحظه است که احساس خوشی داریم و دنیا برای لحظه ای زیباترین مکان است برای زندگی، کاش میشد در همان لحظه، دقیقا در آن لحظه جادویی احساس را گرفت و توی شیشه ای حبس کرد. همان احساس فوق العاده پر از لبخند را میگویم! بعد هروقت دنیا سرلج افتاد، هروقت آن احساس لحظه ای قشنگ پرکشید و چیزی جز خاطره از آن باقی نماند، هروقت باز پرت شدیم به وادی این روزمرگی، یواشکی در شیشه را باز کنیم و بو بکشیم و باز پُر شویم از آن...

بعد تمام عطرفروشی های دنیا عطر انواع "احساس" میفروختند. دم در مغازه هایشان وقتی تِستِر دست مردم میدانند میگفتند "خانم عطر شادی میخواین؟"آقا عطر رضایت از زندگی میخواین؟ و خیابان ها پر میشد از مردمانی که بوی لحظات ناب میدادند و با هر رایحه لبخند مینشست برلبانمان. دنیا میشد شهر لبخند و دیگر غم جایی نداشت، خاطرات خوب همیشه خوب میماند ، معتاد میشدیم به احساس های خوب، معتاد میشدیم به همیشه لبخند زدن ، و هر صبح روزمان را با خوشی شروع میکردیم و مردم شهر خوشبخت میشدند.

کاش میشد احساس های خوب لحظه ای را عطر کرد....



  • شاهزاده شب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • شاهزاده شب

بلاگفا که منفجرشد ترکش هاش به دل و ذهن هممون خورد، دود و خاکسترش جلو دیدمونو گرفت و دیگه بقیه رو نتونستیم ببینیم و این بود که پناه بردیم به شبکه های اجتماعی. بعضیا کشته شدن و یه چیزی ته وجودشون مُرد، میدونو ترک کردن و برای همیشه قید نوشتنو هم زدن، بعضیا لنگ لنگان مسیرو ادامه دادن، بعضیا به سختی همدیگه رو پیدا کردن زخمای همدیگه رو بستن ودلداری دادن که درست میشه، بعضیا با این که زخماشون عمیق بود اما به سختی بلند شدن و بار و بندیلشونو جمع کردن و کوچ کردن . اما این ترکش لعنتی هنوزم هست ، هی داریم تلقین میکنیم اما فقط گول زدنه و نمیشه....

انفجار همه رشته های قلب وبلاگ نویسا رو پاره کرد. حالا ما میخواییم به سبک جدید باز هم این رشته ها رو وصل کنیم . میخواییم زخم ها رو ببندیم، میخوایم باز هم آسمون وبلاگ نویسی صاف و آفتابی شه اینبار ما با صدامون مینویسیم.

به ما ملحق شین تا باز هم برگردیم به روزای خوش وبلاگ نویسی:


Telegram.me/blogiha

منتظریم :)

  • شاهزاده شب

.::AvA::.