قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح
خزانه

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

قطرات باران روی گونه ام میریزند..این قطرات شاید مال اقیانوسند... یا دریا و یا شاید اهل حوضی در میان حیاط خانه ای که  اهالیش سیب دارند.شاید این قطرات بارانخانه ی ماهی های قرمز بودند و یا شاید نهنگ های غول آسا ،اصلا شاید روی سطحی بودند که کشتی ها از آن عبورکردند،این قطرات چه از آب های شیرین چه شور از جنس آب هایند، اصلا شاید از رودی بودند...رودی که دشت ها گشته و زمین ها دیده است  رودی که از قله ها جوشیده و از مرداب ها گذشته!!  این قطرات باران از هرکجا بودند با یاری خورشید بخارشدند، گرما را تحمل کردند....رسم عاشقی را بجا آوردند، سوختند و ذوب شدند  و رفتند بالا    به بی کران آبی،  از میان پرندگان گذشتند از میان ابرهای نرم سفید عبورکردند و صعود کردند تا خدا ! حالا زمین زیرپایشان بود، از دیدن زمین و زمینیان سردشان شد...لرزیدند   و همه ی وجودشان به آبی گذر کرد. آبی که نه سیاهی اقیانوس را داشت نه آلودگی حوض کوچک را ، آبی پاک شدند و شفاف و مامور شدند تا زمین را پاک کنند ،  ابرها آب هایِ پاک ِکوچکِ شاد را حمل کردند ، و هرجا نشان ازآلودگی بود رهاساختند  هرجا که آدم هایش تشنه بودند و گیاهانش داد میزدند هرجا که دل ها باید شسته میشد                         
و اینگونه بود که باران بارید.... 
 هرقطره باران کوله باری از تجربه ست  
بگذار درگوشت نجوا کند
که آن ها آشناترین زمینند!     
      

    *برایت از جاری شدن ها و صعود می گویند...
  • شاهزاده شب
امشب ستارگان سکوت میکنند
 تا آدمیان سخن بگویند 
 امشب هرستاره برای یک نفرتعلق دارد 
 هرستاره یک آرزوست
   امشب قاصدک ها زمین می آیند
  آرزوهایت را درگوششان نجوا کن 
 بسته ی آرزوهایت را به پای قاصدک ها ببند
  مطمئن باش به خود خدا میرسد
  آرزوهایی که خنده دارد
  آرزوهایی که خیس اشک است
  آرزوهایی که رفتن دارد و گاه ماندن
   آرزوهای زمینی 
 آرزوهای آسمانی
  قاصدک ها می آیند که همه ی آرزوها را حمل کنند تا خانه خدا 
 امشب خدا منتظر تک تک کلمات ماست
  • شاهزاده شب
من "انسانم"  
همانی که خدا برای ساختنش آفرین گفت برخودش،
همانی که فرشتگانی که پاک محضند و نور خالص،دربرابرم زانو زدند. همانی که ابلیس با آن غرورکاذبش حرف خدای بزرگ را زمین انداخت و خم نشد     
 من "انسانم"  
خون سرخی در رگانم جاریست که نشان گل های سرخ را دارد،
چشمانی که عکس آسمان را حمل میکند و قلبی که با هرضربانش زنده بودنم را فریاد میزند . خدا برایم مقامی داد بس بزرگ   مرا "اشرف مخلوقات" نامید،  مرا برد روی قله ی آفریده هایش  ارج نهید برای خلق من افتخارکرد به همه ی مخلوقاتش نشانم داد    
 
 فَتَبارَکَ الله اَحسَنَ الخالِقین 

 اما
این من یا بهتر بگویم همان "انسان"  بجای اینکه برای خدایم ثابت کنم بهترینم و همانی باشم که میخواهد به دنبال همان ابلیسی راه افتادم که "لعن" شدست . مرا از قله ای که خدا با نور برایم ساخته بود پایین انداخت و روی کوهی پر از غرور و حسادت و گناه برد، و چه خیال خامی که خود را بالا میدیدم! چقدر دستهای خدا را که به رویم درازشده بود پس زدم و چقدر صدای خدا را نشنیده گرفتم سقوط کردم به مردابی که خودم باعث شدم  و من ماندم و قهقه ی آن نفرین شده....اما خدای من با همه ی سیاهی هایم به سویم لبخند زد و درآغوش گرفت  و در گوشم گفت: به سویم که برگردی باز هم برترین مخلوقاتی.
 
 
 
   
  
 
 



 *  من جای خدا بودم روزی هزاربار از خلق انسان پشیمان میشدم 
 *شرمم می آید... 
*خدای من بی نظیر است...
  • شاهزاده شب
اینبار برای خودم قلم میزنم  خود خودم... اینبار نمی ایستم ، مینشینم و پاهایم را آویزان میکنم از آن دره بی نهایت که پر است از مه و ابرهای شناور. اینجا بلندترین جاییست که میشناسم، منم و یک لبخند تلخ. یک حرکت کوچک ...فقط یک حرکت کوچک مرا به ابدیت پیوند میدهد.  نه !! اصلا شاید پشت آن مه و دراعماق دره، چیز زیباتری باشد ؟ نه؟ نه...! نکند زمین باشد؟؟؟؟میلرزم، زمین؟ زمینی که مردمانش معنای آسمان را نمیفهمند؟و من مدت هاست فریاد میزنم ، تا شاید خدا را عشق ببینند  تا شاید دوست داشتن ها آبی رنگ باشد، دیگر صدایم درنمیاید. چیزی سنگینی میکند در قلبم ، وقتی آخرین امید خاموش میشود... وقتی همه ی آن صداهایم را خودم میشنوم و خودم...وقتی از زمین فرارمیکنم و به زمینی بودن متهم میشوم . قلم ها زدم تا زمینیان قلبشان گیر زمین نباشد تا نور ببینند نه تاریکی   تا خوب ببینند و خوب بیاندیشند تا راهشان را پیدا کنند و صدای خدا را بشنوند             
 اما...
 و قطره اشکی ازچشم های شاهزاده چکید...
 

* مرا بلند کنید...
  • شاهزاده شب

.::AvA::.