قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح
خزانه

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

می دانی؟ من هیچ چیز نمیدیدم، همه جا تاریک بود. همه جا بوی نم میداد و رطوبت . همه جا سیاه بود و تا چشم کار میکرد زندان بود و قفس! زیر بار فشارها له میشدم، دنیا برایم چیزی جز حبس نبود.  اما...

من باور داشتم! به دنیای دیگر به روزی خوب به اینکه همه جا بلاخره روشن خواهد شد، به اینکه مگر می شود من آفریده شده باشم تا فقط سیاهی ببینم و حتی توان تکان خوردن نداشته باشم؟ من باور داشتم به نور به یک اتفاق ِ خوب! عزیزِ جانم من و تو هیچ فرقی با هم نداریم، اساسِ خلقت یکیست و برپایه ی باور! باور است که ایمان را قدرت میبخشد، باور است که امید را به دنبال دارد. امید بدون باور محال است. باور هواست و امید نفس! باور که باشد تو قدرت تکان دادن کوه را هم داری! من باور داشتم و امید .  باور مرا سبز کرد و به بالا رساند، به آنسوی تاریکی و من آبی را دیدم و آفتاب زنده کرد تن خسته ام را. بزرگ شدم و دنیا دیگر قفس نبود، دنیا پرواز بود حتی برای من ِ همیشه ریشه در خاک! من از باور جوانه زدم با امید رشد کردم و با عشق ادامه خواهم داد . دنیا اگر زمانی تاریک شد اگر دست هایت بسته شدند و امید خواست سوسو بزند و رو به خاموشی گراید باورت را تکان بده و بدان که وقت جوانه زدنت است. ایمان بیاور به دنیایی که گُل دارد و خورشید ....

  • شاهزاده شب

من تو را دیده بودم، چشم هایت را دیده بودم. صدایت را نفس کشیده بودم. من حضورت را حفظ بودم . میشمناختمت از همان وقتی که بودی ، همان وقتی که روحم روحت را شناخت و خواب ها را فتح کرد ، من دست هایت را لمس کرده بودم حتی اگر در این بُعد نباشد. من از زمین حرف نمیزنم ، از آن سوی رازها سخن می گویم همانجا که زندگی طور دیگری در جریان است . آن جا بود که روحمان جاری شد و ما برای ابد برای هم بودیم. من دیده بودمت، خنده هایت آشناست و راز چشم هایت را فقط من بلدم. قلبت را میخوانم . یادت هست؟ خودت خواندنش را یادم دادی در همانجایی که زمین نیست. تو رویای حقیقی ِ منی....

 دست هایت را گرفتم و جهان را عبور کردیم ، من با تو داستان ها ساختم و هر خواب شد یک کتاب ِقطور از اتفاقاتی که زمینی نیست. من نامت را از فرشته ی عدالت گرفتم، از نم نم باران که میبارد و سبز می کند این کویر خسته را، که جهان عدالت کم دارد و قلب تو گواهِ این نیازاست. من با تو جاده ها پیموده ام و راه ها ساخته ام که درجایی آنسوی پرچینِ ذهنمان پنهان شده. جهان نقشه ی مسیرمان را در رویاهایمان گنجاند و خرده های نان را روی جاده گذاشت تا دنبال کنیم و خانه ی حقیقت را بیابیم! حال تو تعبیرشدی، تعبیر ِ یک رویای بیست و چند ساله! یقینا این یک معجزه ست....


* دژاوو
  • شاهزاده شب

.::AvA::.