قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح
خزانه

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

دنیا

کوچکتر از آن است که غصه های بزرگتر از خودش بسازیم و بخوریم...! آخرش هم می شود بغض و در گلویمان گیر می کند و نفسمان به شماره میفتد. آخرش هم می شود غرق شدن در اقیانوس که هرچقدر شنا میکنیم به سطح آن نمی رسیم. آخرش هم می شود باتلاق که روحمان را درونش می کشد. با هر غم خطی سیاه روی صفحه ی دلمان می کشیم و کم کم دلمان تاریک می شود  تا جایی که همه ی نورها به خاموشی می گراید و دنیای ما خلاصه می شود در تنهایی و ناامیدی... غمگین که می شویم امید میمیرد و زندگی تلخ می شود. غمگین که می شویم اسیر میشویم در زندان ِ تصورات ِ گرفته مان. غمگین که می شویم آسمان دلمان آفتاب ندارد.

روحمان بزرگ تر از آن است که قلبمان را اندازه دنیا کوچک کنیم! روحمان ، خدا دارد. خدایی که "بزرگ" است ، خدایی که امید است و عشق! اگر میدانستیم...اگر میدانستیم "غم" چه انرژی تیره ای دارد و چه بلاها سر دلمان می آورد طوری که جنگل وجودمان را آتش می کشد اگر میدانستیم که چه هاله ای روی بصیرتمان میکشد و کاری میکند که دنیا فقط در آنچه که دیده می شود خلاصه شود و روح و جان مخلوقات درنگاهمان پنهان شود ،دیگر هرگز حتی کلمه ای از آن را جاری نمیکردیم!  بیایید باور کنیم عظمتمان را. بیایید باور کنیم روحی که از پرتو خداست جایی برای آن خط سیاه ندارد. بیایید باور کنیم زندگی چیزی فراتر از این است که لحظه هایمان را مه آلود کنیم. بیایید هروقت دچارش شدیم قبل از اینکه  قلبمان سنگین شود خودمان را نجات دهیم. بیایید به خودمان قول بدهیم وجودمان را بزرگ تر از همه ی غصه های دنیا ببینیم. بیایید مواظب صفحه دلمان باشیم.



* لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ :  از رحمت خداوند ناامید نشوید.
* همانا خداوند به آنها ظلم نمی کند، آنها خودشان بر خودشان ظلم می کنند.

* غم خودِ ظلم است...
  • شاهزاده شب

از وقتی دنیا را حس کردم همه ی تولدهای عمرم را فقط یک آرزو داشتم! همه ی شمع فوت کردن ها برای یک آرزو بود! و امروز باز هم همان آرزو را دارم اما اینبار قاطع تر با امید بیشتر! مثل همه ی تولد های عمرم فاصله ی دوتولد را مرور میکنم. 22 سالگی ام سال ارتباطات بود انگار! سال محکم شدن دوستی ها سال رابطه های جدید، آدم هایی کمرنگ شدند ، پررنگ شدند، رفتند، آمدند ، سالی که شکستم، بخشیدم  و زندگی کردم. سالی که روزهایی بی نظیرداشت سالی بود که با همه ی غم هایش خندیدم. دوستانی داشتم که لبخندهایم برایشان مهم بود و دیگر "مجازی" نامشان نبود از همه ی چیزهایی که قابل لمس بود، حقیقی تر بودند.روزهایی داشتم که با هیچ چیز در دنیا عوضشان نمیکنم! لحظه هایی مثل "بیا همدیگر را ببخشیم" یا  روزی که بی خبر خانه ی یکی از دوستانم رفتم و چشمان پر از شوقش را دیدم. روزی که غروب معنای دیگری داشت و قصه ی زمین و خورشید شروع شد. یا روزی که با یکی از بهترین دوستانم زیربرف ساختمان ِصدا را اشتباه رفتیم. روزی که کانال رادیوبلاگیها را راه انداختیم. روزی که برای تولد دوست نزدیکم فاصله ها را شکستم تا صورت متعجبش و شوق چشمانش را ببینم . یا مثل روزی که قرار وبلاگیم را در استخر گذاشتم! روزی که یکی برایم قلاب گرفت تا سوار مجسمه شوم. یا روزی که یک سرخپوست شدم و لقب "دمیده درشاخ" را گرفتم. روزی که تکه ای از پازل شدم ، روزی که با یکی درکلبه ای چای خوردم و تاجی از گل ساختیم! یا روزی که تپش قلب کسی را حس کردم و دنیا پر از نور شد. روزی که زندگی کردم و لحظه لحظه هایش را تنفس کردم و عشق! زیاد است این روزها .من همه روزهای پراز بغض را خط میزنم. زندگی لحظه هایی هست که لبخند زدیم.

این ماه های اخیر خدا برایم چشمک زد و گفت وقتش است به ازای شمع های فوت شده ، شمع آرزویت را روشن کنم.من اعتماد می کنم و رها می شوم در جهان. میدانم روزی کائنات راه می شوند....
  • شاهزاده شب

 آسمان باشیم ، قلبمان را آبی کنیم تا آفتاب روشنای راه پرندگان دلمان شود! قلبمان خورشیدی از جنس امید جا دهیم تا شب های غصه هایمان را با نور شادی پر کند، "آبی" را در لبخند دیگران بسازیم و پرواز را در خوب بودن و خوب دیدن!  آسمان باشیم با دنیا دنیا ستاره ! ستاره هایی که با هر محبت روشن می شوند.  آسمان باشیم تا دریاها برای داشتن تصویرمان غوغا کنند!  یک آسمان در دلمان جا بدهیم تا قلبمان مهتاب داشته باشد، و  حتی شب هایش هم روز باشد. آسمان باشیم و ابرهای دلمان را بتکانیم تا بارانش قلب های شکسته را مرهم شود، قلبمان را وسعت ببخشیم تا روحمان اوج گیرد تا آنچه نادیدنیست را لمس کنیم! آسمان ِ دل دیگران را سیاه نکنیم، نور امیدشان را خاموش نکنیم و هوای دلشان را خاکستر نکنیم. آبی باشیم و نور! آفتاب باشیم و روشن! هوا باشیم و نفس! آسمان باشیم و مشت مشت بهار بپاشیم به دل ها. آسمان باشیم تا قلبمان خانه ی خدا شود.

همین امروز یک آسمان در دلت جای بده، با خورشید و رنگ و ستاره هایش با عطر پرواز و رهایی اش!



  • شاهزاده شب

دستم را گذاشتم روی قلبش


                 دستش را گذاشتم روی قلبم


                            جهان، به احترام تپش هایمان ایستاد...!



  • شاهزاده شب

.::AvA::.