قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

به نور نگاه کن سایه ها پشت سرت خواهند بود

قصر خیال

هیس....
سکوت کن
اینجا قلب ها سخن میگویند
وارد شدی به قصرخیال
اینجا قصر من و قصر تمام کسانیست که زمینی نیستند
گاهی از درون قصر برایت میگویم
از اهالیش
از دوستی ها و پیمان ها و
حرف هایش
گاه نیز از زمین برایت خبر میاورم
گاه از ستاره ها سخن میگویم
گاه از درختان!
اینجا همه چیز حرف دارد
اینجا قصریست به وسعت آسمان
برای همه ی کسانی که
میخواهند از زمین فاصله بگیرند
برای همه ی کسانی که
میخواهند قلبشان برای خدا باشد
اینجا قصر خیال
و من شاهزاده ی شب
به احترام قلب خودت
بپا خـــیز!

جسم و روح

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است


  دست هایم را بگیر،
دور کن مرا از این زمین

  از این همه تنش ها، ازاین همه سوال های بی جواب،
از این همه "رفتن ها" از این همه "تنهاگذاشتن ها"  از این همه دردها، از این همه رویاهای تاریک! دستانم را بگیر، رهایم نکن! مرا ببر به آبی بیکران ، زمین پر است از آدم هایی که غل و زنجیرشده اند ، دستانم را بگیر،  دور کن مرا از این همه درد.....من رویای سبز آسمان را باور دارم روشنی ِ سیاهی ِ شب را لمس میکنم،  و  چشمک گرم ستارگان را تنفس میکنم ،  بالاتر ببر، بیا امشب چشم هایمان را ببندیم. بیا رویای آبی ببینیم و خیال پر از اقیانوس، دست هایم را بگیر، رها نکن،مرا برفراز دره های سبز ببر، برفراز دریاها که قاب آسمانند، مرا دور کن. از این همه رنج دور کن. قلبم را بردار و ببر تا اوج  ، تا خود ِخود ِ خدا....چشم هایم از اشک زمینی بیزار است، جرعه ای از نور ستارگان بر چشمانم بچکان، باشد که جز آسمان نبیند!   قلبم را به ماهیان بسپار تا پر کنند از تصویر مهتاب ،  و روحم را به بادها بسپار تا یادبگیرد بی اسارتی را! بیا برویم....بیا تا بی نهایت برویم،دستانم را بگیر...مرا دور کن.... بیا دورشویم... بیا امشب، چشمانمان را طور دیگری ببندیم، بیا رویای نور و مهتاب ودریا ببینیم!!  

 

زمینی نوشت:

  * زمین درد است و درد...

 * کاش...

 *دست هایم را بگیر نگذار سقوط کنم...


  • شاهزاده شب


  قلب ما مثل یک قلک است! از همان بچگی که بزرگ شدیم،
قلکمان را پرکردیم و خیلی بیشتر از اینکه سکه بریزیم سنگ ریختیم،  سنگ های سکه نما! به خیال اینکه ارزش دارند! گول ظاهرشان را خوردیم،  هر روز قلک قلبمان سنگین و سنگین تر شد،  و ما بیشتر "زمین گیر" شدیم،  پاهایمان چسبید به زمین، چشمانمان تیره شد،وزن قلبمان بالاو بالاتر میرفت،  "سنگ های سکه نما" ساخته ی دست ابلیس بود ، به چشممان پرزرق و برق تر از سکه های خدا می آمد،  درشت تر بود، با درخشندگی خیره کننده با بهای بیشتر!   اما همین که به قلکمان می انداختیم سنگی میشد سیاه و لجنی،آنقدر قلمبان پرمیشد که راه رفتن در آسمان خدا، سخت و سخت تر میشد ،هرسنگ زنجیری به دست و پای روحمان میزد... بیا با هم قلک قلبمان را بشکنیم،  بیا بشکنیم و خالی از سنگ کنیم. خدا یک قلک جدید میدهد، و قلک قلب جدیدمان را پرکنیم از سکه های خدا  ، سکه هایی که رها میکند و سبک...  سکه هایی که ما را از این زمین جدا میکند و از غصه های زمینی رها می سازد، سکه های خدا از جنس رهایی است و آبی!
       
  بیا قلک قلبمان را بشکنیم!!



 * سه شنبه ساعت 12 شب با هم قلک قلبمان را میشکنیم!

  زیر نورستارگان...

  *گول سنگ های سکه نما را نخور فقط برای سنگینی روحت هست وفاصله گرفتن ازخدا


  • شاهزاده شب

.::AvA::.